فرانسيس فوكوياما با "پايان تاريخ وآخرين انسان"اش،عصر جديد را پايان حيات رقباي ليرال دمكراسي و جهانگير شدن آن ناميد.ساموئل هانتينگتن محافظه كار با اندكي بدبيني نسبت به فوكوياما عصر جديد را عرصه منازعات قديمي در شكل جديدي خواند كه از آن به جنگ تمدنها ياد مي كنند.از نظرگاه وي كين جويي و نفرت امري انساني است از اينرو رقابت و ستيز هرگز از بين نخواهد رفت وتنها در قامتي نو جلوه گر خواهد شد.نبرد ازمرزهاي دولت - ملتها به خطوط گسل تمدني كشيده خواهد شد و آنچنان كه از فحواي كلام وي بر ميآيد اين نبرد در نهايت نبردي خواهد بود ميان تمدن غربي (امريكايي) و بقيه دنيا و البته برنده نهايي اين نبرد تمدني،غرب خواهد بود.ماركسيستها ازوضعيت جديد چنين تحليل كردند كه اگر امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه داري است جهاني شدن واپسين مرحله امپرياليسم است و با حيرت تحقق پيشگويي كارل ماركس را كه در مانيفست كمونيست وعده داده بود ديدند :
"تمام مناسبات تثبيت شده و سخت منجمد همراه با زنجيره اي از پيشداوريها و نظريات كهنه و مقدس فرو مي پاشند و هر آنچه به تازگي شكل گرفته است پيش از آن كه قوام گيرد منسوخ مي گردد.هر آنچه سفت و سخت است ذوب مي شود و به هوا مي رود،آنچه مقدس است نامقدس مي گردد و سرانجام آدمي ناگزير مي شود با ديدگاني هشيار با شرايط واقعي زندگي و مناسبات خويش با نوع خود روبرو شود".
گيدنز بر مبناي ظهور جهاني مبتني بر تكنولوژي ارتباطات،گسست مرزها و بستر زدايي از زندگي انسان قرن بيست ويكم،از فضامند شدن زندگي انسان وفرايند فشرده شدن زمان ومكان سخن گفت كه موجب خواهد شد حاضر و غايب به لحاظ زماني و مكاني به هم نزديك شوند و ... .
غالب نظرياتي كه پس از فروپاشي جهان دوقطبي ارائه شدند وجه مشتركي داشتند و آن اينكه از آغاز عصري نوين خبر مي دادند.عصري كه به گفته فرهنگ رجايي در كتاب "پديده جهاني شدن،وضعيت بشري وتمدن اطلاعاتي" سرآغاز شكل گيري "يك تمدن – تمدنهاي بسيار"خواهد بود.عصري كه البته به زوال فرهنگهاي بومي نخواهد انجاميد اما به مستحيل شدن آنها در ذيل فرهنگي جهاني و فراگير منتهي مي گردد،فرهنگي كه بي هيچ تعارفي بيش از هر چيز ديگري رنگ و بويي غربي دارد. عصري كه يكي از خصايص بارز آن پايان حاكميت ايدئولوژي و نگرشهاي ايدئولوژيك به زندگي بشري خواهد بود.ادعايي كه از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و بزرگترين مكتب ايدئولوژيك قرن بيستم تغذيه مي شد وبر اساس اضمحلال آن و ديگر نحله هاي ايدئولوژيك بزرگي چون فاشيسم و نازيسم، پذيرفته مي شد و به تعبيري تحقق سخنان "دانيل بل" بود در كتاب "پايان ايدئولوژي" كه سالها پيش در 1966 برشته تحرير درآمد:
"نازيسم،فاشيسم و چپ يا سقوط كرده يا ناكارآمد از كار درآمده است.دوران پايان ايدئولوژي فرارسيده است.اين دوران دفتر دوراني را مي بندد".

تحولات گسترده و بسيار جدي،زندگي بشر را تحت شعاع خود قرار داده است،در اين پيش فرض شكي نيست.اما آيا براستي در عصر نوظهور كه عده اي آنرا عصر جهان گستري،عده اي عصر جهاني شدن،عده ي ديگري عصر پسا تجدد گرايي،برخي عصر جهانگيري ليبرال دمكراسي و...ناميده اند، دفتر دوراني بسته شد.آيا فروپاشي شوروي و گسترش ليبرال دمكراسي،مرگ ايدئولوژي را در پي داشت؟آيا مفهوم ما و آنها،اهريمن و اهورامزدا،خودي و غير خودي و واقعيتهاي هابزي جهان پيشين ديگر در سوگيري ذهن ما نقشي ندارد؟آيا پرسشهاي هويتي بصورت كامل پاسخ هايي متفاوت يافته اند؟
بي شك پاسخ منفي است.شواهد چنين مي گويد.فرو ريختن برجهاي تجارت جهاني، حادثه يازده سپتامبر و تحولات جدي روابط بين الملل حكايت از حيات دوباره ايدئولوژي در قامتي دهشتناك داشت كه بزودي جايگاهي رفيع در معادلات جهاني خواهد يافت.جهاني شدن(و از نگاه برخي منتقدينش جهاني سازي) چون هر پديده نوظهور ديگري با خود مخالفينش را نيز متولد كرد.مخالفيني كه علي رغم مخالفت بنيادين با اين پديده نوظهور براي ابراز انزجار خود از ابزارهاي حاصل از تحولات عصر جديد بهره مي گيرند.در سايه جهاني شدن و امواج خروشان آن بنياد گرايي،نگرش ايدئولوژيك و نماد خشونت بار آن – تروريسم – نيز تولدي دوباره و جلوه اي تازه يافته و به عبارت بهتر جهاني شدند.آيا اينها زائيده نابرابري در بهره مندي از مواهب جهاني شدن و متناقض بودن فرايند جهاني شدن هستند؟رابرت كپلن در توضيح نابرابري شرايط جديد چنين مي گويد:
"به جهاني دوپاره شده پا مي گذاريم.در بخشي از اين جهان،آخرين انسان هگل و فوكوياما تندرست،نيك خورده و نيك پرورده ي فن آوري ساكن شده است و در بخش ديگر،بخش بزرگتر،نخستين انسان هابز ساكن است،محكوم به زندگي مسكنت بار،درنده خويانه ،تلخ و كوتاه.اگر چه فشار محيطي هر دو بخش را تهديد مي كند آخرين انسان خواهد توانست بر آن چيره شود و نخستين انسان نه."
و اين نكته نسبتا درستي است زيرا در حالي كه بسياري از كشورهاي جهان به دوران فراملي قدم نهاده اند بسياري ديگر در افريقا هنوز دوران دولت – ملت را بدرستي تجربه نكرده اند.هنوز هم نزاع هاي قومي و جنگهاي قبيله اي بخش عمده اي از تنش هاي جهاني را تشكيل مي دهد و هنوز هم عده ي بسياري بر اثر فقر،بيماري و گرسنگي مي ميرند ونكته مهم آنكه در اين دنياي به شدت نابرابر پديده اي پيچيده به سرعت وپيدا و پنهان در حال گسترش است كه دامنه تحولاتش همه را متاثر مي كند.از شاخ آفريقا تا قلب اروپا. تناقض و پيچيدگي اين پديده نو ظهور و عمق و گستردگي آن چهره اي دوپاره از جهان و بالطبع عكس العملي متناقض را بتصوير مي كشد.عكس العملي كه احمد گل محمدي در كتاب "جهاني شدن،فرهنگ و هويت"از آن به خاص گرايي و عام گرايي فرهنگي تعبير مي كند.احياي نگرش ايدئولوژيك در عصر جهاني شدن را مي توان در صدرخاص گرايي هاي فرهنگي قلمداد كرد.بسياري از انسانها هنوز هويت،امنيت و آزادي را درون مرزهاي بسته و سنتي پيشين جستجو مي كنند.از اينرو به نفي بلاشرط تحولات جديد جهاني و احياي راديكاليستي سنت،تاريخ،هويت ومذهب وفروغلتيدن دروادي بنيادگرايي روي مي آورند.و اين نكته در خور تاملي است.زيرا كه ريشه بسياري از رويارويهاي نخستين قرن هزاره سوم خواهد بود.

حال پرسش اساسي اين است: جايگاه ما در اين عرصه پر هياهو كجاست؟آيا واكنش ما وسياستهاي داخلي و خارجي ما منفعلانه و در رده خاص گرايي هاي فرهنگي جاي مي گيرد يا به مدد توان بالقوه فرهنگ و تمدن غني و پربار ايراني و سياست گذاريهاي واقع بينانه در فرايند جهاني شدن جايگاهي شايسته بدست آورده و يكي از بازيگران فعال وموثر جهان پيش رو خواهيم بود؟