همه آنچه در دو پست قبلي نگاشته شد واقعيتهاي تاريخي بود.مسائلي كه كمتر مي توان درمورد كليات آن شك و ترديدي روا داشت.آنتي سيميتيسم و يهود آزاري دراروپا، تاريخي غير قابل كتمان دارد.كشتار تعداد زيادي از يهوديان(ميلونها انسان بي گناه درجنگ دوم جهاني قرباني جنايتهاي هيتلر شدند، از جمله هزارن هزارنفرازاسلاوها،يهوديان،هم جنس بازان و حتي افراد معلول) بصورت گروهي،كه از آن به هولوكاست تعبير مي كنند- فارق از دعواي بيهوده پيرامون تعداد كشته شده گان - يك واقعيت تاريخي است،همانگونه كه نقش دول غربي و سازمان ملل در تاسيس اسرائيل قابل كتمان نيست و همانگونه كه جنايتهاي دولت اسرائيل در طول نيم قرن گذشته(چون كشتارهاي صبرا و شتيلا و آواره كردن ميلونها فلسطيني از خانه هايشان و مظالم اين رژيم در حق مردم سوريه،لبنان و جهان عرب) واقعيتي است كه نمي توان روي آن سرپوش گذاشت.اما همه اين وقايع تاريخي باعث نمي شود كه ما واقعيات حال حاضر روابط بين الملل را ناديده بگيريم.
واقعيات عرصه بين اللمل به ما آموخته است كه جوهر سياست،عقلانيت ،منطق آن قدرت و چارچوب سياست خارجي بر منافع ملي استوار است.از اين رو حفظ منافع ملي و البته استقلال و امنيت ملي در گرو عقلانيت سياسي وديپلماسي مبتني بر واقعيتهاي جهان پيرامون وفهم نظام بين الملل است.كوتاه سخن آنكه نمي توان بر خلاف جهت آب شنا كرد و به مقصد هم رسيد.موضع گيريهاي اخير جناب آقاي احمدي نژاد و كادر سياست خارجي ايشان پيرامون مسائل بين الملل ودر راس آن اسرائيل موجبات اصلي نگارش اين پست بود.به نظر من سياست نمي تواند و نبايد از اخلاق جدا باشد اما بي هيچ شبهه اي مي گويم كه محور سياست خارجي تنها بايد بر اساس منافع ملي استوار باشد و بس.در شرايط حساس و بحراني ايران ما در عرصه نظام بين الملل، نبش قبرتاريخي برخي مسائل و موضع گيريهاي راديكال و بحث برانگيز چه حسني مي تواند داشته باشد؟آيا جز منزوي تر شدن ايران در عرصه بين المللي و در نهايت در نقطه صفر قرار گرفتن،ارزش ديگري دارد؟آيا ما در عرصه بين المللي در جايگاهي قرار داريم كه بتوانيم در مناسبات بين الملل تاثير گذار باشيم و تحولي بوجود بياوريم كه چنين ادعايي مي كنيم؟و...
به نظر مي رسد با حاكم شدن اصول گرايان تازه كار بر قوه مجريه و يك دست شدن حاكميت، در عرصه سياست خارجي و داخلي،شاهد بازگشت دوباره گفتمان پنجاه و هفت(به نظرمن گفتمان پنجاه و هفت مصداق برتري شورانقلابي بر شعورسياسي بود كه نقطه اوج آنرا مي توان اشغال سفارت امريكا توسط دانشجويان تندروآنزمان و اصلاح طلبان نادم امروز دانست)در قامتي جديد خواهيم بود والبته آنچنان كه ازناصيه امر پپداست، بازهم منافع ملي به قربانگاه ايدئولوژي خواهد رفت.
پايان كلام آنكه همه ما ساكنان زمين بايد به قواعد دمكراسي تن دهيم.چه در ايران چه درعراق و چه در اسرائيل و فلسطين.و اگر اسرائيل قواعد بين المللي را بپذيرد ،ناقض حقوق بشرنباشد ، به قواعد دمكراسي تن دهد و ملت فلسطين پس از سالها بتواند با راه حلي ميانه جايگاهي در عرصه جهاني بيابد چه ايرادي دارد كه ما اين همه انرژي و هزينه،صرف دشمني با اسرائيل نكنيم،آنهم در شرايطي كه اكثريت قاطع جامعه جهاني به استثناي ايران و يكي دو كشور ديگر حاكميت اسرائيل را پذيرفته اند وبسياري از كشورهاي عربي كه روزگاري در صف مقدم مبارزه با اسرائيل بودند امروز با اين دولت رابطه سياسي و اقتصادي دارند.از سوي ديگر در قالب كشور اسرائيل بيش از دو ميليون عرب فلسطيني با شناسنامه و هويت اسرائيلي زندگي مي كنند، اسرائيلياني با اصالت فلسطيني كه حاكميت دولت يهود را پذيرفته اند و حتي در مجلس اسرائيل داراي نماينده هستند و در نهايت آنكه ملت فلسطين خود نيز واقعيتهاي موجود را پس از سالها مبارزه پذيرفته و در مرزهاي دولت خود گردان و بر اساس انتخابات و دمكراسي در پي تحقق آرمانهاي خود است(مثال بارز آن حماس است كه به عنوان يكي از گروههاي جهادي با ورود به عرصه انتخابات اولين گام را در جهت مبارزه دمكراتيك و راهي جديد براي حل بحران برداشت).
ترس من از آن است كه پس از اين همه قربانت شوم و فدايت شوم،بعدها فلسطين با ما آن كند كه بوسني و هرزگوين پس از آن همه لطف و محبت حكومت وقت انجام داد.حتما شنيده ايد كه در مجامع بين المللي يكي از كشورهايي كه همواره عليه ايران و به تبعيت از ايالات متحده راي مي دهد بوسني است.شك نكنيد كه فصل الخطاب مباحث سياست خارجي منافع ملي است و اين قاعده را همگان پذيرفته اند،حتي اگرما اين راناديده بگيريم.
بقول يك سياست مدار كهنه كار انگليسي :"ما نه دوستان دائمي داريم نه دشمنان دائمي،آنچه ما داريم منافع دائمي است". پس آقايان بهتر نيست ما كاسه داغتر از آش نشويم.