
از آخرين مطلبي كه در وبلاگ "جهان و سياست" نوشته ام ( منافع ملي و واقعگرايي سياسي ) نزديك به سه ماه مي گذرد.در اين مدت مطالب زيادي براي گفتن و نوشتن به ذهنم خطور كرد اما هر بار پس از نوشتن چند خط ، بي انگيزگي مانع ادامه نوشتن شد.
گفتم بي انگيزگي؟ نه،شايد بهتر بود مي گفتم "سرخوردگي"!
دغدغه هاي شخصي،زندگي پر از مخاطره در ايران ،روند مسائل اجتماعي و سياسي،مصائب داخلي و خارجي كه دامنگير ايران ماست و اين همه فتنه كه از منجنيق فلك مي بارد،براي هر كسي حتي كسي كه هميشه مخالف بي تفاوتي و سهل انگاري بوده است مي تواند آنقدرسخت وشكننده باشد كه اوبه وادي بي مسئوليتي،سستي و مسخ شدگي "هبوط" كند.دردي كه امروز در جامعه ما دامن خيلي ها را گرفته است و از قضاي روزگار مسري هم هست.
در اين مدت هر چند برخي ازدوستان و وبلاگ نويسان عزيز،از جمله سارا كه مشوق حضورم در اين عرصه بود،سيد عزيز كه"خداي من"اش هميشه به روز است وبرخي ديگرجوياي حال وبلاگ"جهان وسياست" و راقم اين سطور شدند و مرا شرمنده محبت خود كردند اما جبر زمانه وقانون"بودن يا نبودن" را به خوبي لمس كردم و آن اينكه "خاموشي سر آغاز فراموشي است".
و اين فراموشي تنها به آن معنا نيست كه ديگران تو را در غبار زمان رها مي كنند و فراموش،دردناكتر آن است كه خود،دچار فراموشي مي شوي،و به آرامي خاكستر اين فراموشي و سكوت،آرمانها و شور و هيجانت را مي پوشاند و بي آنكه خود بفهمي مردابت مي كند.
نمي خواهم خودم را با كسي قياس كنم،اما فكر مي كنم اين خاموشي،امروز درد و مرض مسري جامعه روشنفكري ماست.سكوت و سكوني كه مي ترسم سرآغاز فراموشي گردد و اين انفعال و يا شايد هم عافيت طلبي و كناره گيري از امواج خروشان تحولات، محملي شود براي توسني سمند فرصت طلبان و بسته شدن همه راههاي اصلاح و تیمار این جامعه بیمار! كه اگر چنين شود ديگر زمان از دست رفته را امكان جبران نيست و در آن صورت تنها حسرت می ماند و حسرت.