اگر گرد و غبار اين همه همهمه و ازدهام سرسام آور اين همه دغدغه فرو نشيند،آنچه مي ماند رنجهاي هميشگي بشر است كه ظاهرا با او زاده شده و"الي يوم القيامه" با او باقي خواهد ماند.از سپيده دم تاريخ كه صاحبان زر و زور بر مسند قدرت تكيه زدند تا امروز كه عصرحاكميت دولتهاي مجازي و دستهاي هميشه پنهان "عروسك رقصانان"پرده نشين است،اگر نگويم همه،بسياري از رنجهاي بشر در طول قرون تنها تكرار شده و آنچه مانده است تنها حسرت بوده و بس.
"آزادي"،"معنويت"،"امنيت"،"رفاه" و"عدالت" عمده ارزشهاي هميشگي و خواستني بشربوده اند، صرفنظر از اينكه آزادي مدنظر در عصر كنوني ممكن است با مفهوم آزادي عصر كهن متفاوت باشد و يا برداشت ازعدالت در عصر حاضر با مفهوم آن در گذشته يكي نباشد، اما همواره اين پنج ارزش،محور كوششهاي بشر بوده اند.تمام متفكران و انديشمندان،تمام پيامبران و مصلحان،از زرتشت و بودا وسقراط و افلاطون تا موسي و عيسي و محمد(ص) تا انديشمندان عصر مدرن و پست مدرن همه و همه درطول تاريخ در پي آن بوده اند كه انسان را با اين ارزشها پيوند زنند تا انسان بودن معنا پيدا كند.
اما دريغ.
دريغ كه رنجهاي هميشگي بشر را پاياني نيست.
******************************************
"عدالت"
عدالت از جمله مفاهيم مورد مناقشه و هميشه سوال برانگيز بشري بوده است كه تعريف واحدي از آن هرگز وجود نداشته و ندارد.عدالت در نگاه "افلاطون" به جامعه اي كاستي و بسته مي انجامد و در نظر "ماركس" به جامعه اي بدون طبقه ،در نگاه "هگل" به حاكميت مطلقه دولت مي انجامد و در نگاه "آيزايا برلين" به ليبراليسم تكثرگرا،درنگاه روحانيون به حاكميت ديني مي انجامد و درنگاه روشنفكران به سكولاريسم و...

"رفاه و امنيت"
ميل به راحت زندگي كردن و بهره مندي ازامكانات و به عبارت ديگر رفاه طلبي از آغاز خلقت با انسان همراه و همپا بوده است .شكلگيري بخش عظيمي از تمدن بشري مديون همين ميل است . البته شايد بخش عمده اي از ناملايمتيهاي بشر نيز محصول رفاه طلبي بيش از حد باشد .به هر حال اقتصاد جزء لاينفك زندگي بشر بوده و خواهد بود.روي ديگر سكه رفاه، امنيت است كه گاه در مسلخ آن آزادي و عدالت قرباني شده اند و اين خود نشانگر اين مهم است كه امنيت تا چه اندازه لازمه زندگي انساني است .
"معنويت"
براستي كه زندگي انسان،بي"خدا" پوچ و بي معني است.معلق است.كه او ازلي و ابدي است و انسان اگر با ازليت و ابديت پيوند نخورد معلق است.بي هويت است . تنهاست و سرگردان.هم آغوشي تمدن غرب باجهان مادي وزايش بحران"انسان تك بعدي"بخوبي بيانگرو نمايانگر اين خلاء عظيم است،خلائي كه تمدن "بزرگ" غرب را به چالش كشيده است.آنچنان كه برخي چون"آرنولد توين بي"تنها راه نجات تمدن غرب را دربازگشت به تمدن ديني دانسته اند.

"آزادي"
انسان بودن تنها در كنارآزاد بودن معنا مي يابد.هر چند كه تعاريف موجود از آزادي بسيار است اما بهتر آن است كه آزادي را در چنبره اين تعاريف گاه متناقض اسير نكنيم كه آزادي گوهر يكدانه هستي انسان است.گوهري كه بي آن كرامت انسان معنا ندارد.گوهري كه بقول استاد فقيد شفيعي كدكني:"تمام پويه انسان"به سوي اوست.

*****************************************
![]()
حاصل پيوند "عدالت،رفاه،امنيت،معنويت و آزادي"- پيوندي كه هرگز رخ نداده است - هر چه باشد از ديدگاه واقع بينانه و نه آرماني غير از اين نمي تواند باشد:
"حس رضايت"از آنچه هست در قياس با آنچه كه بايد باشد.حسي كه طعم يك لحظه چشيدن آن حسرتي است ماندگار و هميشگي براي بشريت.
نمي دانم شايد جمع ميان اين ارزشها جمع اضداد است و لا جرم ناممكن؟