"گر حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آنچه هست گيرند"

واقعيت اين است كه همه ما به اين فرهنگ خو كرده ايم ، فرهنگ "ريا و دروغ وتظاهر". رفتاري كه در جامعه ما همه گير شده وبه هنجاري مورد پذيرش همگان مبدل شده است،بقول پروين اعتصامي:
"گفت بايد حد زند هوشيار مردم مست را
گفت هوشياري بيار اينجا كسي هوشيار نيست"
اگر خيام ، حافظ ، ايرج ميرزا ،عبيد ذاكاني و متاخريني چون صادق هدايت وبسياري از روشنفكران ديگر به باورهاي غلط با طنز و هجو و نيش و كنايه مي تازند نشانگر اين است كه اين درد دردي كهنه است كه خاص و عام نمي شناسد و در اين ملك ريشه اي بس عميق دارد.اما چرا در جامعه ما، ريا و تظاهر با آنكه هميشه در سخن نكوهش شده در عمل رفتاري مورد پذيرش همگان -از صدر تا ذيل- واقع شده.پس كجاست تاثيراين همه نصيحت و اندرز از زبان بزرگاني چون سعدي كه از عنفوان كودكي در گوش ما زمزمه مي كنند.حتما شنيده ايد كه "به عمل كار برآيد به سخنداني نيست" و "تاثير يك عمل نيكو از هزار سخن نيكو بيشتر است" ،آري آنچه ما در عمل ديديم با آنچه كه شنيديم فرقش از زمين تا آسمان بود.روزي با رئيس بازنشسته اداره ثبت يكي از شهرستانها صحبت مي كردم گفت :سي سال تمام كارمند اداره ثبت اسناد بوده ام و بيست سال از اين مدت را رئيس بوده ام ،در اين مدت بياد ندارم كه كسي راه درست رفته باشد و نتيجه گرفته باشد!!!اينجا ريا و تظاهر و دروغ به آساني شما را به مقصود مي رساند.چرا؟حافظ با كلام شيوايش مسبب اين امر را واعظان متظاهرو شارعان رياكار مي داند كه جامعه را به سمت رفتار متظاهرانه سوق مي دهند:
" واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنند چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند"
"گوئيا بـــــــــاور نمي دارنـــــد روز داوري كين همه كار دغـــــل در كـــار داور مي كنند"
با اين اوصاف چه انتظاري از عوام كه صداقت پيشه كنند واز تظاهر دوري كنند.ما هم كه اصحاب عافيتيم و شعارمان اين است كه" خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو".جماعت ظاهر بين تظاهر طلب.
*ادبيات ما پر است ازنقد جامعه ريا كارو متظاهر.واژگاني چون محتسب،زهد ريايي،مسچدومدرسه،خرقه و دلق ريا و ...كه در اشعار حافظ موج مي زند طعنه به جامعه اي رياكار است كه دروغ را بيشتر از راست مي پسندد:
"اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند وز مي جهان پر است و بت مي گسار هم"
..........................................................................................
"باده نوشي كه در او روي ريايي نبود بهتر از زهد فروشي كه در اوزهد ورياست"
..........................................................................................
"از قيل قال مدرسه حالي دلم گرفت يك چند خدمت معشوق و مي كنم"
...........................................................................................
"عاشق ورند ونظر بازم و ميگويم فاش تـــا بدانيد بــه چــندين هـنر آراسته ام
شرمــــم از خرقه آلـــوده خود مي آيد كه برو وصله بصد شعبده پيراسته ام"
...........................................................................................
"در ميخانه ببستند خـــدايـــــا مپسنـــد كــه در خــانه تزوير و ريا بگشايند"
............................................................................................
"از زهد خشك ملولم كجاست باده نــاب كه بـــوي باده مدامم دمـــاغ تر دارد"
............................................................................................
"آتش زهد وريا خرمن دين خواهد سوخت حافظ اين خرقه پشمينه بيندازو برو"
............................................................................................
"دوش ازمسجد سوي ميخانه آمد يار ما چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما"
............................................................................................
"گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد"
*اشعار خيام نيز –كه در بعضي زواياي فكري- به حق مي توان او را با "نيچه" قياس كرد،نمونه بارز ديگري است از انتقاد به باورهاي غلط جامعه اي متظاهر:
"گر مي نخوري طعنه مزن مستانرا بنياد مكن تو حيله و دستان را
تو غره بدان مشو كه مي مي نخوري صد لقمه خوري كه مي غلام است آنرا"
............................................................................................
"گويند كسان بهشت با حور خوش است من مي گويم كه آب انگور خوش است
اين نقد بگــيرو دست از آن نسيه بـــدار كاواز دهل شنيدن از دور خوش است"
............................................................................................
*ذكر شعري زيبا از ايرج ميرزا- كه مسبب عقب ماندگي جامعه ايران را تظاهر و سطحي نگري مي دانست- نيز خالي از لطف نيست:
"در ســر دركاروان ســرايـي تصوير زني به گــچ كشيدند
ارباب عمائم ايــن خبــــر را از مخـبر صـــادقي شنيـــدند
گفتند كـــــه واشريعـــتا خلق عكــس زن بــي حجاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجـــد تا ســـر در آن ســـرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق مي رفت كه مومنين رسيدند
اين آب آورد آن يكــــي خاك يك پيچه ز گل بر او بريدند
ناموس بـه بــــاد رفته اي را با يك دوسه مشت گل خريدند
چون شرع نبي ازاين خطرجست رفتـند و به راحــت آرميــدند
غفلت شده بود و خلق وحشي چون شيــر درنده مي جهيدند
...
اين است كه پيش خالق و خلق طــــلاب عـــلوم رو سفيـــدند
با اين علمــــــا هنوز مـــــردم از رونـــق ملك نــــاامــيدنـد"
*پروين اعتصامي شاعره بزرگ معاصر نيز ابيات نغزي در نقد ريا وسالوس ورزي دارد:
"از بهر دوستان رياكار خوشتر است دشنام دشمني كه چو آئينه روبروست"
........................................................................................
"زهد با نيت پاك است نه با جامه پاك اي بس آلوده كه پاكيزه ردايي دارد"
........................................................................................
"دزد زر بستند و دزد ديـــن رهــــيد شحنه ما را ديــد ،قاضي را نــديد"
........................................................................................
"گفت بد كردار را بد كيــــــفر است گفت بدكار از منافــق بهـتر است"
........................................................................................
"گفت كه اين سجده و تسبيح چيست؟ بر تو و كــــردار تو بايد گـــريست
نفس تو چون خود سر و محتاله شد زهد تو چون كفر دو صــد ساله شد
طاعت بي صدق و صفا هيچ نيست اين همه جز روي و ريا هيچ نيست"
و اين تظاهر و ريا ميراثي است از جامعه اي متصلب و بسته كه چاپلوسي ونفاق و دورويي در آن پل رسيدن به مقصود است.جامعه اي استبداد زده .جامعه اي كه در آن استبداد سياسي و استبداد ديني گاه به موازات هم و گاه در كنار هم به توليد و باز توليد ريا و تظاهر در غالب هنجاري كارگشا انجاميده اند.
در زمان پهلوي دوم بعضي از سينه چاكان ساموئل هانتينگتون كه"سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني"را خوانده بودند و در سيستم وقت صاحب نفوذ بودند تئوري حزب فراگير را روي ميز محمدرضا پهلوي گذاشتند و او نيز با شدت پي گير آن شد كه تمام ملت يا بايد عضو حزب رستاخيز باشند يا اينكه از ايران بروند و چنان شد كه در تاريخ معاصر خوانده ايم. بسياري از مخالفان مجبور شدند كه تهديدها و تحريمها را تحمل كنند يا اگر امكان رفتن دارند بروند،مابقي نيز خواسته يا ناخواسته به عضويت حزب فراگير درآيند.بازهم مي رسيم به آزادي و عدم آزادي و تاثير آن بر ايجاد جامعه اي بازو سالم.و اين نكته اي است كه از آن هنوز درس عبرت نگرفته ايم.فرقي نمي كند كه بهانه ايجاد جامعه اي يكدست را چه بناميم جامعه بي طبقه،سوسياليستي،كمونيستي ،حزب رستاخيز يا "بسيج فلان مليوني" ،وقتي كه حكومت يك ايدئولوژي و يك طرز فكر و رفتار را تبليغ و ترويج مي كند و تنها كساني مي توانند از مواهب برخوردار شوند كه اين ايدئولوژي و طرز زندگي را بپذيرند لاجرم جامعه بسوي ريا و دروغ و تظاهر سير مي كند.
با اين حال من بر اين عقيده ام كه ما براي اصلاح جامعه بايد از خود شروع كنيم اما افسوس كه ما:
"واعظيم اما نه بهر خويشتن از براي ديگران بر منبريم"
از آنجا كه نگارش اين پست بخاطرروئيت وب نوشت دوستم در باب دروغ بود خواندن مطلب جالب ايشان را به شما توصيه مي كنم.
و اما دروغ در عرصه سياست و نام ماندگار "ماكياولي".حتما اين جمله منصوب به او را شنيده ايد كه "هدف وسيله را توجيه مي كند"اگر عمري باشد پست بعدي راجع به آراء "نيكولو ماكياولي" كه به حق او را باني دولت مدرن مي خوانند خواهد بود.