چنان كه ابر گره خورده با گريستنش
چنان كه گل همه عمرش مسخر شاديست
چنان كه هستي آتش اسير سوختن است
تمام پويه انسان بسوي آزاديست
آزادي.
هر وقت اين واژه را مي شنوم بي اختيار ياد پرواز پرندهها مي افتم.
گاهي فكر مي كنم ،هيچ حسي لذت بخش تر ازحس آزادي نيست،چون يك پرنده ،آزاد و رها،وچه سخت است پرنده اي بودن در قفس.
هرچندكه پرنده را در قفس كردن شايد ولي پرواز را هرگز
«گيرم كه بر سر اين باغ بنشسته در كمين پرنده ايد،
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد،
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي كنيد»
گمان نمي كنم در مورد هيچ ارزشي -هر چقدر هم ارزشمند چون عدالت يا امنيت –به اندازه آزادي سخن گفته شده باشد،هر چند كه آزادي بارها قرباني اين دو شده است! آزادي چيست؟و چرا بخش اعظمي از انديشه ها و تفكرات فلسفي،مذهبي واجتماعي را به خود اختصاص داده است؟علت اين همه تناقض در تعابير و تعاريف از آزادي چيست؟آزادي چه گوهري است كه صفحات پرشماري از تاريخ شرح حال دوستان و دشمنان آن است؟آزادي چيست كه شعرا دررثاي آن قصيده ها سروده اند ونويسندگان در وصف آن ستايشها كرده اند؟آزادي چيست كه بخاطر آن چه سرها كه بر دار نشده و چه خونها كه بر زمين نريخته ؟و اين همه حسرت در پي آزادي...
خشك آمد كشتگاه من در جوار كشت همسايه
گر چه مي گويند مي گريند روي ساحل نزديك
سوگواران در ميان سوگواران
قاصد روزان ابري داروگ كي مي رسد باران!!
بر بساطي كه بساطي نيست
دردرون كومه تاريك من كه ذره اي در او نشاطي نيست
و جدار دنده هاي ني دارد از خشكيش مي تركد
چون دل ياران كه در هجران ياران
قاصد روزان ابري داروگ كي مي رسد باران!!!
و آزادي باز هم قرباني مي شود و هر بار بنامي گاهي بنام عدالت، گاهي بنام امنيت،گاهي بنام طبقه،گاهي بنام دين و گاهي بنام سعادت وبه پاي تعابيرضد آزادي از آزادي!!!مگر مي شود چيزي خود را نقض كند؟؟؟
پرسشي كه همواره مطرح بوده اين است كه حدود آزادي و قلمرو آزادي تا كجاست؟و ملاك تعيين اين حدود و ثغور چيست؟
آيزايا برلين انديشمند بزرگ معاصرو وابسته به مكتب فكري ليبراليسم تكثر گرا در تشريح مفهوم آزادي با گزينش دو تعبير اساسي از آزادي يعني آزادي مثبت(آزاد بودن در...) و آزادي منفي(آزاد بودن از...)به انساني تر بودن تعبير آزادي منفي اشاره مي كند و مي گويد :
بايد قلمرو حداقلي رابراي آزادي شخصي محفوظ بداريم و گرنه بر انسانيت خود اهانت روا داشته ايم و منكر آن شده ايم .آري نمي توان كاملا آزاد بود و ناچار بايد پاره اي از آزادي خود را از دست بدهيم تا بقيه آنرا نگهداريم.اما تسليم تمام هم نقض غرض خواهد بود.اما اين حداقل مورد نظر چيست؟آزادي در اين معني،آزادي ازچيزي است يعني محفوظ ماندن از مداخلات غير در داخل مرزي كه هر چند متغير است اما قابل شناسايي است.«تنها آزادي كه در خور اين نام است آن است كه بتوانيم مطلوب خويش را به طريق دلخواه خود دنبال كنيم.»
جان استوارت ميل،در حمايت از آزادي فردي مي گويد:
اگر انسان آزاد نباشد كه به دلخواه خود زندگي كندوهر راهي را كه مي پسندد در پيش گيرد پيشرفت تمدن امكان پذير نخواهد بود و آنجا كه انديشه ها در بازار آزاد عرضه نشود حجاب از چهره حقيقت بر نخواهد افتاد و جايي براي ابتكار و خودجوشي و نبوغ و قدرت فكري و شجاعت اخلاقي نخواهد ماند...دفاع از آزادي عبارت است از اين هدف منفي ؛يعني جلوگيري از مداخلات غير.تهديد آدمي كه بنوعي از زندگي، كه به دلخواه خود برنگزيده است تمكين نمايد،تمام درها را جز يكي بروي او بستن-اگر چه اين عمل آينده درخشاني را براي او نويد دهد و اگر چه انگيزه كساني كه چنين وضعي را فراهم مي آورند خير و مقرون به حسن نيت باشد-گناهي در برابر اين حقيقت به شمار مي رود كه او يك انسان است و حق دارد به نحوي كه خود مي خواهد زندگي كند.
اما دريغ ، آنها كه مي خواهند جامعه را به سعادت برسانند!آنها كه تمام دنيا را از دريجه تنگ چشمان خود مي بينند،آنها كه خود را و تفكر خود را بر حق مي دانند وديگران را باطل وآنها كه مي خواهند بر مردم سيادت كنند با اين سخنان بي گانه اند.
چه زيبا مي گويد آيزایا برلين كه«كثرت گرايي با مقداري از آزادي منفي كه لازم و ملزوم آن مي باشد،آرماني است كه در مقايسه با خواسته هاي كساني كه بدنبال هدف مثبت استقلال و حاكميت طبقه يا ملت معيني–يا همه بشريت-(ياحاکمیت نگرشي خاص) مي باشند انساني تر و درستتر است.چرا كه دست كم به واقعيت تكثر در غايات و مقاصد انساني گردن مي نهد.»
وبراستي كه انسان بدون آزادي قابل تعريف نيست.خداوند انسان را آنقدر مختار آفريده و به او آزادي داده كه مي فرمايد:لا اكراه في دين ،و انسان در تعيين راه خود از جانب خداوند آزاد آفريده شد.
حرفهايي بود از سر دلتنگي.بعضي وقتها روح انسان متلاطم مي شود از ديدن دروغ هايي كه رنگ حقيقت مي گيرند!چه بايد كرد؟نه پاي رفتن نه تاب ماندن.

"به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسيم پرسيد
"دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
زغبار اين بيابان؟"
همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم...
"به كجا چنين شتابان؟"
"به هر آن كجا كه باشد بجز اين سرا سرايم"
"سفرت به خير!اما،تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را"