تبليغاتX
"جهــان و سياست"
فیلسوفشاه

افلاطون،فیلسوف بزرگ باستان،که در وصف او گفته اند:تمام  فلسفه حاشیه و شرحی است برفلسفه اودرزمره فلاسفه ای است که در اندیشه های سیاسی پس از خود و تا به امروز بسیار اثر گذار بوده است.وی مبدع نظریه فیلسوف شاه و نظام آرمانی یا مدینه فاضله ای بود که خود در تحقق آن در زمین شک داشت. با اندکی تساهل می توان سرچشمه اندیشه های سوسیالیستی و توتالیتررا در آراء افلاطون یافت.


افلاطون در سده پنجم قبل از میلاد مسیح در آتن،یکی از دولت شهرهای یونان می زیست.وی که از جمله نوادر روزگار بوده و خواهد بود،شاهد بزرگترین بی عدالتی تاریخ آتن در حق استاد خود ، سقراط - به جرم فاسد کردن جوانان آتن و زیر سوال بردن ارزش های جامعه آتن –بود.دادگاه آتن سقراط را به نوشیدن جام شوکران و مرگ محکوم کرد.این واقعه اثری ژرف بر روح و روان و عقاید افلاطون گذاشت.


واقعه دیگر که نه تنها بر افلاطون و آراء او اثرگذار بوده بلکه بر تمام تمدن یونانی اثرگذار بوده است وقوع جنگهای پلوپونزی میان دولت شهرهای یونانی بود


که به تعبیری تمام تمدن یونان باستان را به آستانه سقوط و سرازیری انحطاط کشانید(سقراط و افلاطون ،آنچنان که هگل می گوید : جغد مینروا به هنگام شامگاه بال می گشاید،در ذیل تمدن یونانی و در شامگاه سقوط آن ظهور کردند)بعد از پایان جنگهای پلوپنزی،آتن به تناوب شاهد ظهور حکومتهای عامه وجباران بود.قتل سقراط در دومین دوره حکومت عامه رخ داد.


با تمام این اوصاف افلاطون یک آتنی بود و در دل خود آرزوی عظمت آتن را می پرورانید اما وی از نظام آتن وفساد وضعف آن خسته شده بود،پس چه باید می کرد؟


وی در پاسخ به مصائب آتن، نظام آرمانی ومدینه فاضله خود را درکتاب جمهوربه تصویر می کشد.


جامعه آرمانی افلاطون از دو عنصر عقل و اراده برخورداراست.جامعه ای عاقل و خردمند و در عین حال مقتدر و با اراده که هم فضیلت علمی دارد وهم فضیلت عملی.


درطرح سیاسی افلاطون فرد در ضمن جمع وجود دارد وی انسان را موجودی مدنی بالطبع می داند و خارج از جامعه هویتی برای او قائل نیست.وی معتقد به یک نظام سلسله مراتبی است،یک نظام ارگانیکی.یعنی اینکه کل هستی چون ارگانیسم یک موجود زنده عمل می کند.


فرد، درون جمع است و جمع در متن یک نظام بزرگتر که حاکم بر کل هستی است.و نظام هستی  ،از دقت ، معقولیت و انسجام کامل برخوردار است.


درنظام اجتماعی مورد نظر وی ، دولت کانون و محور است و دیگر اجزای جامعه حول آن شکل می گیرند یا باید بگیرند.وی دولت را امری طبیعی می داند نه مصنوعی و ساخته بشرو کار انسان خلق قوانین نیست بلکه کشف آنهاست و عمل بر طبق آنها.


افلاطون که انسان را موجودی مدنی بالطبع می داند و از انگیزه های اقتصادی در شکل گیری شهر سخن می گوید،غایات و مقصد جامعه را غیر مادی می داند.


وی در زمره فلاسفه ایست که رسانیدن جامعه به سعادت را کار دولت می داند.وی همچون استاد خود سقراط از فضائل چهارگانه انسان سخن می گوید ومعتقد است که یک جامعه سالم و سعادتمند این چهار فضیلت(حکمت،شجاعت، خویشتنداری وعدالت) را در خود دارد.افلاطون دو فضیلت اول را به ترتیب شایسته طبقه حاکمان وسربازان و خویشتنداری و اعتدال را فضیلتی می داند که به توافق طبیعی جزءپست(عوام)و جزء شریف(زمامداران و خردمندان)نسبت به این موضوع که کدام یک از دو جزء باید بر شهر حکومت کند می انجامد.و البته در شهر نیک،خرد مندان حاکمند.


چهارمین فضیلت «عدالت» است.مهمترین فضائل در نظر افلاطون عدالت است.عدالت صفتی است ، بوجود آورنده فضائل دیگرو مادام که با آنها توام باشدوسیله ابقا و محافظت آنها و موثرترین ضامن فضائل شهر است.


وی معتقد است که عدالت در این است که هر صاحب استعدادی  و هر طبقه ای فقط کار و وظیفه مخصوص به خود را انجام دهد(وی معتقد به نظامی طبقاتی و بسته بود،جامعه کمال مطلوب افلاطونی جامعه ای طبقاتی است)از دیدگاه افلاطون انسان در درون خوداز سه نیروی عقل،غضب و شهوت برخوردار است.فضیلت عقل،خردمندی فضیلت غضب ،شجاعت و فضیلت شهوت، خویشتنداری است و انسان عادل کسی است که اجازه ندهد اجزای مختلف نفس وی در کار غیرمربوط به خود دخالت کنند و یا یکی از آنها در کار دیگری دخالت کند.شهر عادل نیز تابع همین قواعد است یعنی هر طبقه و استعدادی در جایگاه خود.افلاطون بر این باور است که در عالم خلقت عقل را یکسان تقسیم نکرده اند و جایگاه آدمیان به میزان بهره ای است که از عقل دارند.وی هم بردگی را توجیه می کند و هم حکومت مطلق حاکمان مورد نظر خود را.


سپس افلاطون در ترسیم جامعه مطلوب خود به این نتیجه می رسد که شهر آنگاه زیبا وجامعه آنگاه مطلوب است که خرد بر آن حاکم باشد و خرد نزد فیلسوفان است.پس حکومت مطلوب حکومت فیلسوفان و خردمندان است.در نظام مطلوب افلاطون فیلسوفان که بیشترین قدرت و ظرفیت درک حقایق را دارند در راس هرم جامعه قرار می گیرند که از آن به فیلسوف شاه تعبیر می کنند.


وی در برابر حکومت خوب(حکومت فیلسوفان و خردمندان)چهار نوع حکومت را نام می برد و معایب آنها را بیان می کند.آن چهار نوع عبارتند از:تیمو کراسی یا تیمارشی(حکومت افراد نخبه و وجیه و به تعبیری اشراف)،الیگارشی،دمکراسی و بالاخره خودکامگی و می گوید که هیچ کدام از اینها قادر به تامین زندگی خوب نیستند.


زمامداری در نظر افلاطون بردو پایه متکی است:1- استعداد ذاتی2- تربیت برای به فعلیت رساندن این استعداد.


درطرح افلاطون،افراد مستعد ازکودکی شناسائی می شوند وتا 20 سالگی تحت تربیت و آموزش خاص قرار می گیرند.آنگاه زبده ترین ها از بقیه جدا می شوندو دوره ای کوتاهتررا می گذرانند وبازهم بهترهاازمیان آنان جدا می شوند و 10 سال دیگرتحت آموزش و تربیت ویژه قرار می گیرند.بالاخره در 35 سالگی نخبگان شناخته و پرورده شده و آماده اداره امورکشورند و ازهمین وقت، مسئولیتهای مختلف را بعهده می گیرند تا بالاخره در سن 50 سالگی،یکی یا چندتن شایستگی کامل زمامداری جامعه را می یابند و نظام سیاسی با سلسله مراتب کارخود را انجام می دهد.(افلاطون به تفصیل در کتاب پنجم جمهور این مراتب را شرح می دهد).


با تمام این اوصاف افلاطون هیچ راه کار مشخصی را برای تضمین عدل ارائه نمی دهد وی بر آن بود که یک حاکم خردمند می تواند جامعه ای سالم و فرزانه را بوجود آورد.اما آیا براستی اینگونه است؟چه تضمینی وجود دارد که این فیلسوف زمامدار تربیت شده همواره بیانگر و خواستار تحقق همان حقی باشد که آن را می فهمد؟و از کجا مطمئن شویم که آنرا بر منافع شخصی و گروهی خویش ترجیح نمی دهد؟ضمن آنکه افلاطون در طرح خودجایگاهی مطلق برای حاکمان ترسیم می کند، اولین پایه های جامعه اشتراکی و نفی مالکیت را نیز پی ریزی می کند و معتقد است که مالکیت خصوصی می تواند مایه فساد و تباهی طبقه حکام و زمامدار باشد ومنافات این فرضیه با خصوصیات ذاتی بشر را نادیده می گیرد.گذشته از تمام انتقادات وارد شده بر مدینه فاضله افلاطون غلط بودن این فرضیه که یک انسان خوب می تواند جامعه ای را بسوی سعادت راهنمائی کند اثبات شده است.آنچه که امروز مدنظر اندیشمندان سیاسی است حاکمیت یک سیستم خوب است ،ضمن اینکه گذر زمان ثابت کرد که قائل شدن این رسالت برای حکومت ها که وظیفه آنها رساندن جامعه به فضیلت است و اینکه دولت امری طبیعی است نه قراردادی تا چه اندازه می تواند خطرناک باشد.


افلاطون در آثار بعدی خود به این نکته اذعان نمود که جامعه آرمانی او در این جهان قابل تحقق نیست وگفت بهتر آن است که به جای جستجوی حاکم خوب در پی حاکمیت قانون خوب باشیم .


 


 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 1:35  توسط سیاوش  | 

لا فتی الی علی

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی  همه  سایه  هما  را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم  من  به  خدا  قسم خدا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر  سوزد همه  جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین  در خانه علی  زن

که نگین  پادشاهی  دهد از کرم  گدا  را

بجز از علی که گوید به پسر که  قاتل من

چو اسیر توست  اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از  علی که  آرد  پسری  ابوالعجایب

که علم  کند به  عالم شهدای  کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاک بازان

چو علی که می تواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم  چه نامم   شه ملک  لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی  او غباری  به من آر   توتیا را

به امید آنکه شاید  برسد به خاک پایت

چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو توئی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما  بگردان  ره  آفت  قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به  پیام  آشنائی    بنوازد  آشنا  را

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریا را

 

می خواستم از «علی» بگویم بهترو رساتراز شعر شهریارندیدم.

میلا د مولا علی و روز پدر مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 23:39  توسط سیاوش  | 

در باب تساهل

 

من با عقیده شما موافق نیستم اما از حق شما در ابراز عقیده، تا پای جان دفاع می کنم.

                                                                                                       « ولتر»

 

تساهل به چه معناست وجوهر تساهل چیست؟آیا تساهل با تحمل از روی اجبار یکی است؟

آیا تساهل می تواند حلال مشکلات بشری باشد؟

 

لسان الغیب بیت پر نغزی دارد که می تواند به فهم معنــای تســاهل کمک کند.ایشــان می فــــرمایــند:

     آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است         بــــــا دوستـــان مروت بــــا دشــمنان مـدارا

 

اگــر در رفتــار بین المللی و بین الـــدولی این نصیحت حکیمـانه حــافظ ملحوظ می شــد چــه بسا که

امــروزدنیــای بهــتری برای زندگی کردن داشتیم. به قــول اشعیــای نبی«بار دیگـــر امــتی بـر امتی

نمی شوریدواز شمشیرها و نیزه ها،خیش و گاو آهن می ساختند»افسوس کـــه دنیای امروز از اندیشه

 تساهل و تسامح خالی است ونظــریه پردازان آن به جـای گفتــگو،تعــامــل،صلـــــــح ودوستــــــی از

برخورد تمدنهاوجنگ وتقابل سخــن می گویـــند.تساهل مبنــــای تعــــامل وگفتگوی مسالمــت آمــــــیز

 است و بی  شک یکی از پایه های پیشرفت و تعالی در عرصه مفـــاهیم انـــســــانی است.در هــــــر

 دوره ای ازتاریخ که حکومت ها و فرهنگ عامه به تساهل نزدیکتر شده اند زیـــر بنــــــای رشـــــد

 فرهنگی ،هنری ،اجتماعی،سیاسی،فکری،فلسفی و علمی فراهم تر آمـــــــده است و گــــــاه موجبات

 تحولات وجهش های بزرگ وسرنوشت ساز پدید آمده است .کـــوروش کبـــیرهرســـرزمــیـنی را که

 فتح می کرد به آئین ومناسک مذهبی و سنتی آن احترام می گــــذاشت،بر خدایـــــان آنها نمی شورید

 و آنها را در آداب و رسوم خود آزاد می گذاشت وایـنچــنین امپراطـــوری بـــزرگ هخامـــنشیان را

 اداره می کرد.البته عدم تساهل همیشه و تنــــها از جانب حکومت ها نبوده است وگـــاه فـــــــرهنـــگ

غلط عامه یا سنتها و ارزشهای خشک ومتصلب حاکم بــــر جـــامعـــه- که غالبــا نشـــات گرفــــته از

نگرش های غلط دینی است- نیزچنین رویکردی دربـــرخورد با آرای مخـــالف از خود نشــــان داده

 است.بعنوان نمونه می توان ازآراءامام محمد غزالی دررد و لعن فلسفه- در کتاب تهافـــــه الفلاســـفه-

 نام برد که سنگینی تاثیر آن برای دو قرن فلسفه اسلامی رادر سکــــوت و نخوت فــــــرو برد و بــاب

 تفکر و نو اندیشی را مسدود کرد.اساس اندیشه و تفکرتساهـــل ازاروپــای قـرن شانزده آغاز شد.آتشی 

که لوتر و کالون در دل مسیحیت روشن کردند به ظهور پروتستانیزم وبـــروز نگـــــرشــهای نــویـــن

 مذهبی و در نهایت جنگهای چندین ساله مذهبی انجامید.فراوانی خونهای ریخــــته شـــده و آبــادیــهای

 ویران شده، ملت مسیح را به این تفکر نزدیک کرد که راه حفظ دین مسیـــح،جــــان مومنـیـن وپــایــان

 دادن به درگیری و خون ریزی تنها در یک چیز است و آن هم محترم شمردن این حق کــه هر کــــس

 عقیده ،نظرو راه خود را داشته باشد یعنی پذیرفته شد که کسی خود را وعقیده خود را مطلق نشمــــرد

 ،یعنی پذیرفته شد که هر کس می تواند بخشی از واقعیت باشد نه همه آن و این جوهر و اساس تسـاهل

است و البته جوهر و اساس پلورالیسم یعنی پذیرفتن تکثر.

 

البته نباید از نظر دور داشت که تساهل به معنای تحمل از روی اجبار نیست بلکه تحملی است در عین

 توانائی مقابله و سرکوب.حکومتی که اندیشه تساهل را پیشه میکند در عین توانائی خانه نشـــین کردن

 مخالفان خود به آنها اجازه فعالیت می دهد وصبورانه و ازجایگاه قدرت و اطمیـــنان با مخـــالفان خود

 مدارا می کند.اینچنین حکومتی مطمئنا درمقبولیت و مشروعیت خود نـــزد مردم شــکی ندارد از اینرو

 در مشروعیت حکومتی که عدم تساهل و برخورد خشن را پیشه می کنــــد باید شک کرد زیرا کــــه از

 تزلزل جایگاه خود در هراس است.

 

آزادی واقعی وقتی معنا میابد که آزادی مخالف باشد و این امر تنهادر سایه تساهل ممکن است.پس

 می توان گفت تساهل جوهر آزادی،برابری،پلورالیسم،جامعه مدنی و دمکراسی است و راهی برای

آشتی،صلح و زندگی مسالمت آمیز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 18:2  توسط سیاوش  |