تبليغاتX
"جهــان و سياست"
توتالیتاریانیسم میراثی از هگل

« هر كس فكر مي كند و مي خواهد كه بهترين در جهانی باشد كه به او تعلق دارد ولي آن كس بهترين فرد در اين جهان است كه به بهترين وجهي جهاني را كه به او تعلق دارد توصيف كند ».

«گئورگ ويلهلم فردريش هگل»(1770-1831م)

به عقيده بسياري از انديشمندان ، فلسفه ايده آليستي آلمان با هگل به اوج خود مي رسد . هگل در مبداء و منشاء اتفاقات مهم قرن گذشته قرار گرفته . اما هگل با تمام تاثيرگزاريش بر فلسفه و انديشه هاي بعد از خودش ،همواره در معرض شديدترين انتقادات قرار داشته است چه از لحاظ سبك غامض وبد نويسندگي و چه از لحاظ محتواي فلسفه اش . هيچ فيلسوفي به اندازه او مورد نقد و بررسي قرار نگرفته است . با اين حال عده اي هگل را بزرگترين « فكردائره المعارفي » عصر خود ناميده اند كه فلسفه اي بديع را بوجود آورد البته اين به معني ستايش فلسفه هگل نيست چرا كه نظام فلسفي وي خواسته با ناخواسته نه تنها نتوانست مشكلي را بگشايد بلكه در مذان اين اتهام قرار دارد كه سنگ بناي انديشه هاي جزم گرايانه اي چون فاشيست وكمونيست را بنيان نهاده است .

سوالي كه من در اين وب نوشت در پي پاسخ گويي به آن هستم نيز همين است كه :

چرا نظام فلسفي هگل ودولت ترسيمي ايشان را سنگ بناي نظام ها وانديشه هاي جزم گرايانه وتماميت خواه مي دانند ؟

هگل هستي را به عنوان يك كل مورد بررسي قرار مي دهد كلي كه روح يا ذهن برآن حاكم است و از طريق فرايند ديالگتيكي بسوي تكامل حركت مي كند در واقع از منظر هگل همه مقولات واز آن جمله طبيعت بر اساس روح حركت مي كنند «روح يا ذهن بطور كلي نظامي است كه خود را مي آفريند وتوجيه وتصحيح مي كند وی بیان می کند:فعاليت ابدي، فرايند ازخودبيگانگي، خود يابي وبازگشت به خويش است وي حقيقت را در كل مي ديد و كليت حقيقت را ذاتاً فرايند تكامل مي دانست .» از منظر هگل روح يا ذهن در پي تحقق آزادي وخود آگاهي از آزادي در تاريخ است  آزادي كه مدنظروي بود معطوف به افزايش سلطه فرد بر اميال وانگيزه هاي اوست ودر نتيجه پذيرش هنجارهايي كه مساعد اين مقصود هستند. در واقع آزادي مدنظر وي آزادي مثبت است كه تنها در دولت متحقق مي گردد وي در نظريات خود دولت را در سه معنا بكار برد : دولت بيروني (جامعه مدني ) دولت سياسي ودر نهايت دولت اخلاقي كه در عين حال عقلاني نيز هست وانسان تنها در درون دولت اخلاقي است كه به اوج تكامل مي رسد. در كل دولت ترسیمی هگل را مي توان داراي اين خصوصيات دانست :

« 1)تاريخ يك فرايند تكاملي است كه طي آن انسان از آزادي مضمر به آزادي بالفعل وبه خود آگاهي از آزادي مي رسد .

2) دولت عالي ترين تجلي روح (عقل) در تاريخ واوج فرايند درازي است كه از آغاز تمدن بشر شروع وهمچنان تا ساختن دولتي عقلاني به پيش مي رود .

3) مقاصد عقل (روح) در مسير تاريخ اين است كه به شناخت خود نايل آيد وبراي اين كار بايد جامعه اي عقلاني ساخته شود.

4) دولت بيروني سنتزي در وجه عالي از خانواده وجامعه مدني است كه خود از نيازهاي دورني وبيروني انسان بيرون تراويده است .

5) در دولت مدرن انسان پس از طي مراحل متوالي ،دولتي عقلاني بر مبناي مشاركت عام وكلي مي سازد ودر آن به آزادي وآگاهي از آزادي مي رسد» حال بايد ديد تا چه اندازه اين ادعاهاي هگل درباب دولت صحيح است وآنچه كه وي مي گفت في الواقع منجر به تشكيل دولت اخلاقي وعقلاني مي شد - دولتي كه آزادي وخود آگاهي از آزادي در آن محقق مي شود- يا آنكه آنچه هگل مي گفت تنها تئوريزه كردن حكومتهاي توتاليتر بود. .هگل را مي توان در صدر فلاسفه اي قرار دارد كه عبور از سد زباني آنها بسيار مشكل است. زبان غامض وپيچيده وي گاه آنقدر در هم تنيده مي شود كه به قول شو پنهاور وبرتراند راسل بكلي بي معني جلوه مي كند شوپهناور كه خود معاصر هگل بود وبه قول پوپر، هگل چهل سال واقعيت وجود او را پنهان كرد در اين زمينه مي گويد: « نهايت جسارت در ياوه سرائي محض در به هم بافتن كلاف هاي سر در گم ،سخنان ابلهانه وخيالي از آن دست كه پيشترها تنها در ديوانه خانه ها سراغش را مي شد گرفت دست آخر در هگل نمودار شد ودست آويزي شد براي بي شرمانه ترين وفراگيرترين راز پردازي كه تاكنون واقع شده است چيزي كه حاصل آن در نظر آيندگان باور نكردني وافسانه وار جلوه خواهد كرد ودر حكم نمونه بارز حماقت آلماني باقي خواهد ماند».شو پنهاور كاميابي هگل را آغاز عصر بي مسوليتي وتقلب ناميدوفلسفه وي را عامل قدرت مي دانست آنچنان كه مي گويد «هگل كه از بالا و به دست مصادر قدرت بر مسند فيلسوف گواهي شده كبير گماشته شده بود دغلبازي بود گول وابله وبي خاصيت ومهوع وبي سواد كه با بافتن وبيرون دادن احمقانه ترين اراجيف گيج كننده ،گستاخي را به اوج رسانيد اين اراجيف را پيروان مزدورش با هياهو حكمت جاودان اعلان كردند و ابلهان همگي به آساني پذيرفتند وبدينسان در مديحه سرايي چنان هم گروه شدند كه نظيرش هرگز شنيده نشده بود »  البته شايد آش به اين شوري هم كه شوپنهاور مي گويد نباشد اما در ياجوح وماجوج بودن زبان هگل شكي نيست با اين حال نقد اصلي به تفكر هگل نقدي مفهومي است نه زباني ،آيا به قول شوپنهاور فلسفه مورد سوءاستفاده اربابان قدرت قرار گرفته بود ؟ آيا هگل تئوريسن حكومت محافظه كار پروس شده بود ؟ و چرا به هگل لقب ديكتاور فلسفه داده اند؟ بدنيست بعضي از جملات هگل را در مدح دولت ببينم :« امر كلي را بايد در دولت يافت دولت مثال الهي است آنطور كه روي زمين وجود دارد بنابراين دولت را بايد به عنوان تجلي امر الهي در زمين بپرستيم ومتوجه باشيم كه اگر دريافتن طبيعت كاري دشوار است پي بردن به ماهيت دولت بي نهايت دشوارتراست .دولت مشي خدا در سراسرجهان است . . . دولت را بايد به عنوان موجودي اندام وار دريافت دولت مي داند كه چه اراده مي كند  . . . .دولت امري واقعي است  ..  .و واقعيت را ستين داراي وجوب است آنچه واقعي است جاودانه واجب است  .. . دولت همانا حيات اخلاقي است كه بالفعل موجود ومتحقق است.»

اين جملات به تنهايي كافي است كه جايگاه دولت در انديشه هگل مشخص شود وهمينطور صحت اين ادعا كه هگل- كه به قول پوپر انديشه افلاطون را به عنوان تكيه گاه هميشگي طغيان عليه آزادي وعقل دوباره كشف كرده بود پدر معنوي توتاليتاريانيسم چپ وراست است . هگل در واقع به دولت مشروعيت الهي مي بخشد دولتي كه اخلاق و آزادي در آن متجلي است . همين پيش فرض موجب آن مي شود كه هگل اخلاق وآزادي فردي را وابسته به وجود دولت ملي يا كشور بداند ودر نتيجه جايي براي حاكم نمودن قاعده اخلاقي بر روابط ميان دولتها باقي نمي گذارد وبه اين دليل است كه به جنگ جنبه اخلاقي مي دهد واز سوي ديگر اين سوال پيش مي آيد كه چگونه مي توان عمل ،رفتار وادراك افراد را با غايات اخلاقي والا كه هدف اجتماع ودولت است ادغام نمود.هگل معتقد است كه اراده فردي تحت تاثيرروح است كه حاكم بر هستي ونماد اراده كل وتنها در ذيل ذهن ويا روح است كه اراده فردي معنا پيدا مي كند .در باب نوع حكومت هگل ظاهراً شكل خاصي از حكومت را بيان نمي كند اما از فهواي كلام وانديشه وي چيزي جز حكومت توتاليتر بيرون نمي آيد وي در فلسفه حق چنين مي گويد « آنچه مقوم قدرت شهريار از حيث شهريار بودن است تصميم نهايي واختيار مطلق است . . .  و عنصر مطلقاً قاطع در اين كل يك فرد به تنهايي يعني پادشاه است . »

هگل در واقع دولت را مثل شبكه اي مي داند كه افراد خواسته يا نا خواسته جزئي از آن محسوب مي شوند . بقول  آيزايا برلين « هگل بگونه اي صحبت مي كند كه انگار الگوهايي مثل دولت وكليسا پيش از مردم واقعيت دارند . . .  و هر چيزي كه در برابر دولت مقاومت كند محكوم به فناست .» واز اين روست كه پوپر معتقد است بخش عمده اي از فرمول ناميمون فاشيسم را انديشه هگل تشكيل مي دهد « نژاد پرستي، چيزي مادي يعني مفهوم شبه زيست شناختي ،خون يا نژاد را به جاي روح هگل نشانيد به جاي روح ،اكنون خون آن ماهيت متكامل بالذات شده است خون است كه بر  جهان حاكميت فائقه دارد وبر صحنه تاريخ ظاهر مي شود .» آقاي كارل ريموند پوپر برخي از وجوه اشتراك انديشه هگل وفاشيسم را چنين بر مي شمارد :

« الف ) مليت گرايي به صورت اين تصور اصالت تاريخي كه دولت تجسد روح (به اصطلاح فاشيست ،خون )يك ملت ( با اصطلاح فاشيست نژاد ) است. ملت برگزيده ( با اصطلاح فاشيست ،نژاد برگزيده ) تنها يكي است وسرنوشت اين ملت استيلا بر جهان است

ب ) دولت به عنوان دشمن طبيعي تمام دولتهاي ديگر بايد در ميدان جنگ ابراز وجود كند .

ج ) دولت معاف وآزاد از هرگونه تعهد اخلاقي است تاريخ يا به سخن ديگر پيروزي وموفقيت در تاريخ تنها مرجع داروي است. يگانه اصل حاكم بر رفتار شخصي اين است كه چه چيز به حال جمع سودمند است دروغ پردازي تبليغاتي وتحريف حقيقت مجاز است .

د) تصور اخلاقي بودن جنگ ( جنگ تمام عيار وجمعي ) بويژه جنگ ملت هاي جوان با ملتهاي قديمي تر. مطلوبترين خيرها جنگ وتقدير ونام بلند است .

ه) نقش خلاق رجل كبير يا شخصيت جهان تاريخي يا انسان داراي شناخت عميق وشور و احساس بيكران (اصل رهبري در تفكر فاشيست )

و )آرمان زندگي قهرماني وانسان قهرمان در مقابل خرده بورژوا وزندگي سطحي آميخته با بي مايگي وي .» با توجه به آنچه گفته شد مي توان چنين نتيجه گرفت كه هگل هميشه به عنوان باني فكر يك دولت انداموار ويكپارچه مورد استناد بوده است.

ظاهراً از نظرهگل تاريخ چيزي جز ستايش از قدرت نيست وبه قول آيزايا برلين تنها چيزي كه هگل در نثر تاريك ونيمه شاعرانه خود به تجليل از آن مي پردازد قدرت است »اين نگاه مطلق انگارانه به دولت ومحوريت قدرت در تفكر هگل فلسفه وي را به سمت ديكتاتوري سوق مي دهد ودرستي اين فرضيه را به اثبات مي رساند كه نتيجه انديشه هاي وي چيزي جز توتاليتاريانيسم نمي تواند باشد وآنچنان كه پوپر مي گويد : هگل سر چشمه تمام مذاهب اصالت تاريخ معاصر است . . . وبه عبارتي مذهب اصالت تاريخ هگل عين توتاليتاريانيسم است.

برای مطالعه بیشتر به کتب زیر مراجعه کنید:

1-برايان مگي فلاسفه بزرگ ترجمه عزت الله فولادوند

2-ژاك دونت در آمدي  بر هگل ترجمه محمد جعفر پونيده 

 3-پل استراترن آشنائي با هگل ترجمه مسعود عليا 

 4-اندرو وينسنت نظر يه های دولت ترجمه حسين بشريه

5-جان پلامناتز فلسفه سياسي واجتماعي هگل - ترجمه حسين بشريه

                                        

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 11:58  توسط سیاوش  | 

خاتمی رفت
 

هشت سال پیش که آقای خاتمی با پشتوانه رای بیست میلیونی مردم به صندلی ریاست جمهوری تکیه زد،امید به تحول و اصلاح شرایط آنچنان در جامعه زنده شده بود که کمترکسی فکرناکامی جنبش اصلاح طلبی را به ذهن خود راه می داد.اما با گذشت هشت سال از آن تاریخ امروز بهتر می توان شرایط سیاسی ایران را درک کرد.واقعیت این است که ساختار قدرت در ایران به گونه ای است که رئیس جمهور قدرت لازم برای تصمیم گیری واعمال آن را ندارد.البته آقای خاتمی در آغاز کار به این مسئله اشراف نداشت و گر نه در طرح شعارهایش احتیاط بیشتری به خرج می داد،هر چند که بعدها لایحه اختیارات ریاست جمهوری را تقدیم مجلس ششم کرد اما ساختار محافظه کار قدرت به وی اجازه عبور از فیلتر قدرتمند شورای نگهبان را نداد.در هر صورت هشت سال گذشت و فرصتها سوخت واز بین رفت وآقای خاتمی که از عرصه فرهنگ به حوزه سیاست ایران وارد شده بود نتوانست در ردای یک سیاست مدار کامل درآیدهر چند که تاثیرات حضورآقای خاتمی در عرصه های مختلف قابل چشم پوشی نیست خصوصا در عرصه سیاست خارجی،حتما به یاد دارید وقتی که خاتمی به ریاست جمهوری برگزیده شد تمام کشورهای اروپائی سفرای خود را از ایران فراخوانده بودندو ایران در انزوای بین المللی قرار گرفته بود.آقای خاتمی توانست این دیوار بلند بی اعتمادی و ترس را بشکند و چهره ای بسیار انسانی تر از ایران را به نمایش گذارد تا جائی که سازمان ملل سال 2001 را به پیشنهاد خاتمی سال گفتگوی تمدنها نام نهاد.تاثیر حضور خاتمی در عرصه فرهنگ وهنر وشکل گیری نهادهای غیر دولتی نیزبسیار بارز بود.در زمان وی مطبوعات دوران تازه ای را تجربه کردند(علی رغم برخوردهای قضائی)و فضای زیبائی از روشنگری را به تصویر کشیدند.چاپ،نشروترجمه کتاب در دوره خاتمی سیری صعودی به خود گرفت و دانشگاهها دورانی از تحرک علمی و سیاسی را به نمایش گذاشتند.آقای خاتمی توانست گفتمان سیاسی در ایران را تغیر دهد و آن را به زمین نزدیکتر کندآنچنان که حتی مخالفان وی نیز در نهایت از شیوه گفتمان وی تبعیت کردند و حداقل در شعاربه رابطه بین حق و خواست مردم اعتراف کردند.
اما چه شد که مردم پس از هشت سال دل سرد شدند؟و به شعارهائی که برای آن جان می دادند اینگونه بی محلی کردند؟آیا شعار آزادی دیگر جذابیت خود را از دست داده بود؟
جان گدیس،استاد تاریخ در تعریف سیاست جمله جالبی دارد، وی می گوید:جوهر سیاست توازن میان اولویتهاست.
این جمله کوتاه بسیار پر بار است.اگر این توازن در سیاست اعمال نشود نتیجه آن تورم خواستهای اعمال نشده و درنتیجه بروز رفتارهای احساسی ،غیر عاقلانه،افراطی وحتی در شرایطی سخت تر وقوع انقلاب و حرکتهای خشن است.خاتمی که خود به دلیل بی توجهی آقای هاشمی به این مسئله به قدرت رسید در نهایت اسیر این عدم توازن شد وگفتمان عدالت طلبی که در دوران خاتمی قربانی گفتمان آزادی شده بود باانتخاب آقای احمدی نژادچهره نمودوگفتمان آزادی را تحت شعاع خود قرار داد(بی شک علت اقبال به آقای کروبی در مناطق محروم همین مسئله بود ).
در نهایت اینکه انتخابات نهم حاوی دو پیام مهم بود :
یکی چرخش گفتمان غالب از گفتمان آزادی محور به گفتمان عدالت محورودوم پائین آمدن نقش گروه های مرجع در تصمیمات مردم(علی رغم حمایت گسترده از هاشمی رفسنجانی توسط روحانیون برجسته،نویسندگان،روشنفکران،هنرمندان،سیاسیون کهنه کار،احزاب و...که می توان آنها را گروههای مرجع دانست، انتخاب احمدی نژاد حاوی این پیام بود که نقش این گروهها کمرنگ شده است)
با خوشبینی امیدوارم که خطر یک جامعه پوپولیستی ما را تهدید نکند.
در پایان یاد شعری ازحافظ افتادم که خاتمی در هنگام ثبت نام دور دوم ریاست جمهوریش با چشمان گریان برایمان خواند:
عشق دردانه ست ومن غواص ودریا میکـــده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کــــنم
لاله ساغر گیرو نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بســــی یارب کــــه را داور کـنم
گـــر چـــه گردآلود فـــقرم شرم باد از همــتم
گر به آب چشـــمه خورشــــید دامن تـر کنــم

آقای خاتمی خسته نباشی.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 14:35  توسط سیاوش  |