
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت بدر کشیم
بیرون جهیم سر خوش از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد ببر کشیم
عشرت کنیم و رنه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم
کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
--------------------------------------------------
شاید روزی نه چندان دور ... البته با سبک و سیاقی دیگر...من که شما را فراموش نمی کنم...

كمتر از يك هفته به آغاز بازيهاي جام جهاني فوتبال باقي مانده.مسابقاتي كه هر چهار سال يكبار شور و هيجان خاصي را به همه ملل دنيا و نه تنها آنان كه به اين بازيها راه يافته اند، مي بخشد.مسابقاتي كه شور مليت و هويت را در عين جهاني بودن بر مي انگيزد،شوق با هم زيستن، تعامل و رقابت عادلانه را مي افزايد وتالمات روحي زندگي ماشيني را مي كاهد.انسانهاي مختلف از ملل مختلف،نژاد مختلف،زبان مختلف،دين مختلف و آداب و رسوم مختلف را گرد هم جمع مي كند و تمام تبعيض هاي ميان آنها را ناديده مي گيرد،آنها را به رقابتي عادلانه و جوانمردانه دعوت مي كند كه در آن خشونت نكوهيده و ايثار و گذشت عزيز شمرده مي شود.رقابتي كه قوانيني منصفانه و همه شمول بر آن حاكم است و به همه فرصت برابر داده مي شود تا در شرايطي متعادل و همسان توانايي خود را بسنجند و جايگاهي بالاتر بدست آورند.رقابتي كه به همه رقيبان اين امكان را مي دهد كه ظرفيتها و قابليتهاي فرهنگي خود را در ميداني انساني و نه سياسي و ... نمايان كنند و در كنار فرهنگهاي آمده از چهار سوي گيتي فرشي زيبا و منقش(چون فرشهاي خيره كننده و پر رمز و راز ايراني) را به تصوير درآورند كه هر تار و هر پودي از آن گوشه اي از زيبايهاي اين دنياي رنگارنگ را بتصوير مي كشد.رقابتي كه اگر چه شور ملي را در دل هر ايراني بر مي انگيزاند اما نه به آن معنا كه يك ايراني فانتزي برزيلي رونالدينيهو يا هنر گلزني هانري فرانسوي يا دفاع منسجم ايتاليايي و يا نظم ماشيني آلماني را ستايش نكند.رقابتي كه مي تواند وسيله اي باشد براي حل بسياري از مشكلات سياسي بين الملل كه امنيت و آرامش جهاني را به مخاطره افكنده اند.رقابتي كه مي تواند پيام آور صلح و دوستي در جهاني باشد درنده و بي رحم.كاش و اي كاش روح آرماني فوتبال در كالبد خسته اين جهان حلول مي كرد و قواعد و قوانين آن ازقالب مستطيل سبزخارج و بر تمام مناسبات بشري حاكم مي شد.
پيوست 1:اميدوارم كه تيم ملي فوتبالمان بتواند با ارائه بازيهايي زيبا و نمايشي جوانمردانه علاوه برشاد كردن دل همه ايرانيها،اندكي از جو خشن و مسمومي را كه در سطح جهان عليه ايران و ايراني بوجود آمده تلطيف كند.
پيوست 2:از عوارض جهاني شدن اطلاعات و افزايش دانش بشري يكي هم وبلاگ نويس شدن سيمين خانم است در سن ده سالگي كه از اين پس قرار است "دست نوشته هايش"را وارد فضاي مجازي كند.
پيوست 3:آهنگهاي خوانده شده براي تيم ملي را مي توانيد از اينجا دانلود كنيد.
فرانسيس فوكوياما با "پايان تاريخ وآخرين انسان"اش،عصر جديد را پايان حيات رقباي ليرال دمكراسي و جهانگير شدن آن ناميد.ساموئل هانتينگتن محافظه كار با اندكي بدبيني نسبت به فوكوياما عصر جديد را عرصه منازعات قديمي در شكل جديدي خواند كه از آن به جنگ تمدنها ياد مي كنند.از نظرگاه وي كين جويي و نفرت امري انساني است از اينرو رقابت و ستيز هرگز از بين نخواهد رفت وتنها در قامتي نو جلوه گر خواهد شد.نبرد ازمرزهاي دولت - ملتها به خطوط گسل تمدني كشيده خواهد شد و آنچنان كه از فحواي كلام وي بر ميآيد اين نبرد در نهايت نبردي خواهد بود ميان تمدن غربي (امريكايي) و بقيه دنيا و البته برنده نهايي اين نبرد تمدني،غرب خواهد بود.ماركسيستها ازوضعيت جديد چنين تحليل كردند كه اگر امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه داري است جهاني شدن واپسين مرحله امپرياليسم است و با حيرت تحقق پيشگويي كارل ماركس را كه در مانيفست كمونيست وعده داده بود ديدند :
"تمام مناسبات تثبيت شده و سخت منجمد همراه با زنجيره اي از پيشداوريها و نظريات كهنه و مقدس فرو مي پاشند و هر آنچه به تازگي شكل گرفته است پيش از آن كه قوام گيرد منسوخ مي گردد.هر آنچه سفت و سخت است ذوب مي شود و به هوا مي رود،آنچه مقدس است نامقدس مي گردد و سرانجام آدمي ناگزير مي شود با ديدگاني هشيار با شرايط واقعي زندگي و مناسبات خويش با نوع خود روبرو شود".
گيدنز بر مبناي ظهور جهاني مبتني بر تكنولوژي ارتباطات،گسست مرزها و بستر زدايي از زندگي انسان قرن بيست ويكم،از فضامند شدن زندگي انسان وفرايند فشرده شدن زمان ومكان سخن گفت كه موجب خواهد شد حاضر و غايب به لحاظ زماني و مكاني به هم نزديك شوند و ... .
غالب نظرياتي كه پس از فروپاشي جهان دوقطبي ارائه شدند وجه مشتركي داشتند و آن اينكه از آغاز عصري نوين خبر مي دادند.عصري كه به گفته فرهنگ رجايي در كتاب "پديده جهاني شدن،وضعيت بشري وتمدن اطلاعاتي" سرآغاز شكل گيري "يك تمدن – تمدنهاي بسيار"خواهد بود.عصري كه البته به زوال فرهنگهاي بومي نخواهد انجاميد اما به مستحيل شدن آنها در ذيل فرهنگي جهاني و فراگير منتهي مي گردد،فرهنگي كه بي هيچ تعارفي بيش از هر چيز ديگري رنگ و بويي غربي دارد. عصري كه يكي از خصايص بارز آن پايان حاكميت ايدئولوژي و نگرشهاي ايدئولوژيك به زندگي بشري خواهد بود.ادعايي كه از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و بزرگترين مكتب ايدئولوژيك قرن بيستم تغذيه مي شد وبر اساس اضمحلال آن و ديگر نحله هاي ايدئولوژيك بزرگي چون فاشيسم و نازيسم، پذيرفته مي شد و به تعبيري تحقق سخنان "دانيل بل" بود در كتاب "پايان ايدئولوژي" كه سالها پيش در 1966 برشته تحرير درآمد:
"نازيسم،فاشيسم و چپ يا سقوط كرده يا ناكارآمد از كار درآمده است.دوران پايان ايدئولوژي فرارسيده است.اين دوران دفتر دوراني را مي بندد".

تحولات گسترده و بسيار جدي،زندگي بشر را تحت شعاع خود قرار داده است،در اين پيش فرض شكي نيست.اما آيا براستي در عصر نوظهور كه عده اي آنرا عصر جهان گستري،عده اي عصر جهاني شدن،عده ي ديگري عصر پسا تجدد گرايي،برخي عصر جهانگيري ليبرال دمكراسي و...ناميده اند، دفتر دوراني بسته شد.آيا فروپاشي شوروي و گسترش ليبرال دمكراسي،مرگ ايدئولوژي را در پي داشت؟آيا مفهوم ما و آنها،اهريمن و اهورامزدا،خودي و غير خودي و واقعيتهاي هابزي جهان پيشين ديگر در سوگيري ذهن ما نقشي ندارد؟آيا پرسشهاي هويتي بصورت كامل پاسخ هايي متفاوت يافته اند؟
بي شك پاسخ منفي است.شواهد چنين مي گويد.فرو ريختن برجهاي تجارت جهاني، حادثه يازده سپتامبر و تحولات جدي روابط بين الملل حكايت از حيات دوباره ايدئولوژي در قامتي دهشتناك داشت كه بزودي جايگاهي رفيع در معادلات جهاني خواهد يافت.جهاني شدن(و از نگاه برخي منتقدينش جهاني سازي) چون هر پديده نوظهور ديگري با خود مخالفينش را نيز متولد كرد.مخالفيني كه علي رغم مخالفت بنيادين با اين پديده نوظهور براي ابراز انزجار خود از ابزارهاي حاصل از تحولات عصر جديد بهره مي گيرند.در سايه جهاني شدن و امواج خروشان آن بنياد گرايي،نگرش ايدئولوژيك و نماد خشونت بار آن – تروريسم – نيز تولدي دوباره و جلوه اي تازه يافته و به عبارت بهتر جهاني شدند.آيا اينها زائيده نابرابري در بهره مندي از مواهب جهاني شدن و متناقض بودن فرايند جهاني شدن هستند؟رابرت كپلن در توضيح نابرابري شرايط جديد چنين مي گويد:
"به جهاني دوپاره شده پا مي گذاريم.در بخشي از اين جهان،آخرين انسان هگل و فوكوياما تندرست،نيك خورده و نيك پرورده ي فن آوري ساكن شده است و در بخش ديگر،بخش بزرگتر،نخستين انسان هابز ساكن است،محكوم به زندگي مسكنت بار،درنده خويانه ،تلخ و كوتاه.اگر چه فشار محيطي هر دو بخش را تهديد مي كند آخرين انسان خواهد توانست بر آن چيره شود و نخستين انسان نه."
و اين نكته نسبتا درستي است زيرا در حالي كه بسياري از كشورهاي جهان به دوران فراملي قدم نهاده اند بسياري ديگر در افريقا هنوز دوران دولت – ملت را بدرستي تجربه نكرده اند.هنوز هم نزاع هاي قومي و جنگهاي قبيله اي بخش عمده اي از تنش هاي جهاني را تشكيل مي دهد و هنوز هم عده ي بسياري بر اثر فقر،بيماري و گرسنگي مي ميرند ونكته مهم آنكه در اين دنياي به شدت نابرابر پديده اي پيچيده به سرعت وپيدا و پنهان در حال گسترش است كه دامنه تحولاتش همه را متاثر مي كند.از شاخ آفريقا تا قلب اروپا. تناقض و پيچيدگي اين پديده نو ظهور و عمق و گستردگي آن چهره اي دوپاره از جهان و بالطبع عكس العملي متناقض را بتصوير مي كشد.عكس العملي كه احمد گل محمدي در كتاب "جهاني شدن،فرهنگ و هويت"از آن به خاص گرايي و عام گرايي فرهنگي تعبير مي كند.احياي نگرش ايدئولوژيك در عصر جهاني شدن را مي توان در صدرخاص گرايي هاي فرهنگي قلمداد كرد.بسياري از انسانها هنوز هويت،امنيت و آزادي را درون مرزهاي بسته و سنتي پيشين جستجو مي كنند.از اينرو به نفي بلاشرط تحولات جديد جهاني و احياي راديكاليستي سنت،تاريخ،هويت ومذهب وفروغلتيدن دروادي بنيادگرايي روي مي آورند.و اين نكته در خور تاملي است.زيرا كه ريشه بسياري از رويارويهاي نخستين قرن هزاره سوم خواهد بود.

حال پرسش اساسي اين است: جايگاه ما در اين عرصه پر هياهو كجاست؟آيا واكنش ما وسياستهاي داخلي و خارجي ما منفعلانه و در رده خاص گرايي هاي فرهنگي جاي مي گيرد يا به مدد توان بالقوه فرهنگ و تمدن غني و پربار ايراني و سياست گذاريهاي واقع بينانه در فرايند جهاني شدن جايگاهي شايسته بدست آورده و يكي از بازيگران فعال وموثر جهان پيش رو خواهيم بود؟

از آخرين مطلبي كه در وبلاگ "جهان و سياست" نوشته ام ( منافع ملي و واقعگرايي سياسي ) نزديك به سه ماه مي گذرد.در اين مدت مطالب زيادي براي گفتن و نوشتن به ذهنم خطور كرد اما هر بار پس از نوشتن چند خط ، بي انگيزگي مانع ادامه نوشتن شد.
گفتم بي انگيزگي؟ نه،شايد بهتر بود مي گفتم "سرخوردگي"!
دغدغه هاي شخصي،زندگي پر از مخاطره در ايران ،روند مسائل اجتماعي و سياسي،مصائب داخلي و خارجي كه دامنگير ايران ماست و اين همه فتنه كه از منجنيق فلك مي بارد،براي هر كسي حتي كسي كه هميشه مخالف بي تفاوتي و سهل انگاري بوده است مي تواند آنقدرسخت وشكننده باشد كه اوبه وادي بي مسئوليتي،سستي و مسخ شدگي "هبوط" كند.دردي كه امروز در جامعه ما دامن خيلي ها را گرفته است و از قضاي روزگار مسري هم هست.
در اين مدت هر چند برخي ازدوستان و وبلاگ نويسان عزيز،از جمله سارا كه مشوق حضورم در اين عرصه بود،سيد عزيز كه"خداي من"اش هميشه به روز است وبرخي ديگرجوياي حال وبلاگ"جهان وسياست" و راقم اين سطور شدند و مرا شرمنده محبت خود كردند اما جبر زمانه وقانون"بودن يا نبودن" را به خوبي لمس كردم و آن اينكه "خاموشي سر آغاز فراموشي است".
و اين فراموشي تنها به آن معنا نيست كه ديگران تو را در غبار زمان رها مي كنند و فراموش،دردناكتر آن است كه خود،دچار فراموشي مي شوي،و به آرامي خاكستر اين فراموشي و سكوت،آرمانها و شور و هيجانت را مي پوشاند و بي آنكه خود بفهمي مردابت مي كند.
نمي خواهم خودم را با كسي قياس كنم،اما فكر مي كنم اين خاموشي،امروز درد و مرض مسري جامعه روشنفكري ماست.سكوت و سكوني كه مي ترسم سرآغاز فراموشي گردد و اين انفعال و يا شايد هم عافيت طلبي و كناره گيري از امواج خروشان تحولات، محملي شود براي توسني سمند فرصت طلبان و بسته شدن همه راههاي اصلاح و تیمار این جامعه بیمار! كه اگر چنين شود ديگر زمان از دست رفته را امكان جبران نيست و در آن صورت تنها حسرت می ماند و حسرت.
همه آنچه در دو پست قبلي نگاشته شد واقعيتهاي تاريخي بود.مسائلي كه كمتر مي توان درمورد كليات آن شك و ترديدي روا داشت.آنتي سيميتيسم و يهود آزاري دراروپا، تاريخي غير قابل كتمان دارد.كشتار تعداد زيادي از يهوديان(ميلونها انسان بي گناه درجنگ دوم جهاني قرباني جنايتهاي هيتلر شدند، از جمله هزارن هزارنفرازاسلاوها،يهوديان،هم جنس بازان و حتي افراد معلول) بصورت گروهي،كه از آن به هولوكاست تعبير مي كنند- فارق از دعواي بيهوده پيرامون تعداد كشته شده گان - يك واقعيت تاريخي است،همانگونه كه نقش دول غربي و سازمان ملل در تاسيس اسرائيل قابل كتمان نيست و همانگونه كه جنايتهاي دولت اسرائيل در طول نيم قرن گذشته(چون كشتارهاي صبرا و شتيلا و آواره كردن ميلونها فلسطيني از خانه هايشان و مظالم اين رژيم در حق مردم سوريه،لبنان و جهان عرب) واقعيتي است كه نمي توان روي آن سرپوش گذاشت.اما همه اين وقايع تاريخي باعث نمي شود كه ما واقعيات حال حاضر روابط بين الملل را ناديده بگيريم.
واقعيات عرصه بين اللمل به ما آموخته است كه جوهر سياست،عقلانيت ،منطق آن قدرت و چارچوب سياست خارجي بر منافع ملي استوار است.از اين رو حفظ منافع ملي و البته استقلال و امنيت ملي در گرو عقلانيت سياسي وديپلماسي مبتني بر واقعيتهاي جهان پيرامون وفهم نظام بين الملل است.كوتاه سخن آنكه نمي توان بر خلاف جهت آب شنا كرد و به مقصد هم رسيد.موضع گيريهاي اخير جناب آقاي احمدي نژاد و كادر سياست خارجي ايشان پيرامون مسائل بين الملل ودر راس آن اسرائيل موجبات اصلي نگارش اين پست بود.به نظر من سياست نمي تواند و نبايد از اخلاق جدا باشد اما بي هيچ شبهه اي مي گويم كه محور سياست خارجي تنها بايد بر اساس منافع ملي استوار باشد و بس.در شرايط حساس و بحراني ايران ما در عرصه نظام بين الملل، نبش قبرتاريخي برخي مسائل و موضع گيريهاي راديكال و بحث برانگيز چه حسني مي تواند داشته باشد؟آيا جز منزوي تر شدن ايران در عرصه بين المللي و در نهايت در نقطه صفر قرار گرفتن،ارزش ديگري دارد؟آيا ما در عرصه بين المللي در جايگاهي قرار داريم كه بتوانيم در مناسبات بين الملل تاثير گذار باشيم و تحولي بوجود بياوريم كه چنين ادعايي مي كنيم؟و...
به نظر مي رسد با حاكم شدن اصول گرايان تازه كار بر قوه مجريه و يك دست شدن حاكميت، در عرصه سياست خارجي و داخلي،شاهد بازگشت دوباره گفتمان پنجاه و هفت(به نظرمن گفتمان پنجاه و هفت مصداق برتري شورانقلابي بر شعورسياسي بود كه نقطه اوج آنرا مي توان اشغال سفارت امريكا توسط دانشجويان تندروآنزمان و اصلاح طلبان نادم امروز دانست)در قامتي جديد خواهيم بود والبته آنچنان كه ازناصيه امر پپداست، بازهم منافع ملي به قربانگاه ايدئولوژي خواهد رفت.
پايان كلام آنكه همه ما ساكنان زمين بايد به قواعد دمكراسي تن دهيم.چه در ايران چه درعراق و چه در اسرائيل و فلسطين.و اگر اسرائيل قواعد بين المللي را بپذيرد ،ناقض حقوق بشرنباشد ، به قواعد دمكراسي تن دهد و ملت فلسطين پس از سالها بتواند با راه حلي ميانه جايگاهي در عرصه جهاني بيابد چه ايرادي دارد كه ما اين همه انرژي و هزينه،صرف دشمني با اسرائيل نكنيم،آنهم در شرايطي كه اكثريت قاطع جامعه جهاني به استثناي ايران و يكي دو كشور ديگر حاكميت اسرائيل را پذيرفته اند وبسياري از كشورهاي عربي كه روزگاري در صف مقدم مبارزه با اسرائيل بودند امروز با اين دولت رابطه سياسي و اقتصادي دارند.از سوي ديگر در قالب كشور اسرائيل بيش از دو ميليون عرب فلسطيني با شناسنامه و هويت اسرائيلي زندگي مي كنند، اسرائيلياني با اصالت فلسطيني كه حاكميت دولت يهود را پذيرفته اند و حتي در مجلس اسرائيل داراي نماينده هستند و در نهايت آنكه ملت فلسطين خود نيز واقعيتهاي موجود را پس از سالها مبارزه پذيرفته و در مرزهاي دولت خود گردان و بر اساس انتخابات و دمكراسي در پي تحقق آرمانهاي خود است(مثال بارز آن حماس است كه به عنوان يكي از گروههاي جهادي با ورود به عرصه انتخابات اولين گام را در جهت مبارزه دمكراتيك و راهي جديد براي حل بحران برداشت).
ترس من از آن است كه پس از اين همه قربانت شوم و فدايت شوم،بعدها فلسطين با ما آن كند كه بوسني و هرزگوين پس از آن همه لطف و محبت حكومت وقت انجام داد.حتما شنيده ايد كه در مجامع بين المللي يكي از كشورهايي كه همواره عليه ايران و به تبعيت از ايالات متحده راي مي دهد بوسني است.شك نكنيد كه فصل الخطاب مباحث سياست خارجي منافع ملي است و اين قاعده را همگان پذيرفته اند،حتي اگرما اين راناديده بگيريم.
بقول يك سياست مدار كهنه كار انگليسي :"ما نه دوستان دائمي داريم نه دشمنان دائمي،آنچه ما داريم منافع دائمي است". پس آقايان بهتر نيست ما كاسه داغتر از آش نشويم.
*چگونگي شكل گيري و تكامل صهيونيسم سياسي و تاسيس دولت اسرائيل:

ناسيوناليسم سياسي يهود و حركت صهيونيسم دراواخر قرن نوزده همزمان با رشد و گسترش رقابتهاي استعماري و افزايش نفوذ بورژوازي يهود بوجود آمد و قبل از آن پديده صهيونيسم سياسي و ناسيوناليسم سياسي يهود به اين شكل وجود نداشت.اوضاع و احوال سياسي اواخر قرن نوزده زمينه ظهور شخصيتهاي يهودي طرفدار انديشه استعماري بازگشت به ارض موعود(فلسطين) وشكل گيري جنبش صهيونيستي را فراهم ساخت.در دهه 1880 طرفداران نهضت "عشاق صهيون"و سپس"جنبش بيلو"(كه بيشتر در روسيه و اروپاي شرقي فعال بودند) مسئله بازگشت يهوديان به ارض موعود را رسما مطرح كردند.پس از چندي تئودور هرتصل با نوشتن كتاب"دولت يهود"و گرد آوردن شخصيتهاي صهيونيست،زمينه برپايي كنفرانس بال را در1897/ م فراهم ساخت.از آن به بعد كليه فعاليتهاي سياسي و ديپلماتيك پيرامون بازگشت يهود به ارض موعود در چارچوب "سازمان جهاني صهيونيسم"كه رهبري آنرا شخص هرتصل بر عهده داشت،انجام مي گرفت.تئودور هرتصل كه بي شك يكي از شخصيتهاي بسيار تاثير گذار در شكل گيري كشور يهود بوده است و او را باني دولت يهود و پدر دولت يهود مي نامند،در باب كنفرانس بال اذعان مي دارد:"اگر كنگره بال را بخواهم در يك كلمه جمع كنم،بايد اذعان كنم در بال من كشور يهود را بنيان گذاشتم.اين را علني نخواهم گفت،چون اگر امروز چنين بگويم جهان به من خواهد خنديد.اما شايد در عرض پنج سال و مسلما در پنجاه سال آينده همگان كشور يهود را به چشم خواهند ديد".هرتصل در پي آن بود كه مسئله يهود را به يك مسئله جهاني تبديل كند و حمايت كشورهاي استعماري اروپا و محافل سرمايه داري را براي ايجاد كشوري يهودي بدست آورد.او در كتاب دولت يهود مي گويد:"تنها كافي است حاكميت بخشي از گيتي را كه براي برآوردن نيازهاي قانوني يك ملت به حد قانوني وسعت داشته باشد،به ما بدهند،بقيه كار بعهده خودمان خواهد بود.تاسيس يك كشور جديد نه مضحك است و نه غير ممكن.در روزگار خودمان شاهد تاسيس كشور براي مللي بوديم كه اعضاي آن نه از طبقه متوسط ،بلكه فقيرتر و بي سوادتر و در نتيجه ضعيف تر از ملت ما بودند.حكومتهاي تمامي كشورهاي آنتي سيميتيسم،با علاقه تمام به ما كمك خواهند كرد تا به حاكميت مورد نظر خود دست يابيم."
*آنتي سيميتيسم:
علي رغم آنكه نقش مهم كشورهاي استعماري در تاسيس اسرائيل و تحريك روشنفكران يهود جهت ملت سازي و آرمان پردازي بسيار حائز اهميت است اما قطعا مهمترين عامل تحريك يهوديان براي تاسيس كشوري يهودي، سابقه طولاني يهودي آزاري يا همان"آنتي سيميتيسم"در اروپاي غربي و روسيه بود.آزار يهوديان به خاطر مذهب،تبعيض و نابرابري اجتماعي،محروميت شديد اكثريت يهوديان ازعدالت،ظلم و ستمي كه از جانب حكومتها بر آنها مي رفت و... باعث مي شد كه شعار بازگشت به خانه براي يهوديان وسوسه انگيز شود و يهوديان آنرا به نوعي نويد رهايي از رنجهاي خود تلقي كنند.
*خانه يعقوب،بيا به آنجا برويم:
تقريبا از دهه هاي پاياني حكومت عثماني مهاجرت يهوديان به سرزمين فلسطين آغاز شده بود.البته حكومت عثماني تا پايان حيات خود - با وقوف بر نقشه دول اروپايي و خواست باطني يهوديان مبني بر حداقل ايجاد يك كلوني در دل خاك عثماني و در سرزمين فلسطين – در برابر سكني گزيدن يهوديان در فلسطين مقاومت مي كرد.با وقوع جنگ جهاني اول و فروپاشي امپراطوري عثماني شرايط منطقه به يكباره عوض شد.انگلستان و فرانسه به عنوان دول فاتح به سرزمينهاي اسلامي كه تا آنزمان جزئي از امپراطوري گسترده عثماني بودند،قدم نهادند.ناسيوناليسم عرب كه همپاي با زوال تدريجي امپراطوري عثماني ودر برابر ناسيوناليسم ترك شكل گرفته بود و با موضع گيري نسبت به ورود يهوديان و اشغال سرزمينهاي عربي توسط دول اروپايي انسجام يافته بود،سعي فراواني كرد كه اداره اين سرزمينها را بدست بگيرد ليكن در نهايت متفقين در كنفرانس سان ريمو(1920)سيستم قيموميت را براي اداره كشورهاي عرب بوجود آوردند.عراق و فلسطين زير نظر بريتانيا و سوريه و لبنان تحت قيموميت فرانسه قرار گرفتند.قيموميت انگليس و فرانسه بر كشورهاي عربي در 1922 توسط شوراي عمومي جامعه ملل تصويب شد و رنگ و بوي قانوني بخود گرفت.قيموميت انگليس بر فلسطين زمينه بسيار مساعدي را براي ايجاد كشور يهود در اين نقطه از كره خاكي فراهم آورد.مخصوصا آنكه در بند دوم سند قيموميت به تبديل فلسطين به موطن ملي يهوديان اذعان شده بود.با قيموميت بريتانيا بر فلسطين سيل گسترده مهاجرت يهوديان از اقصي نقاط جهان خصوصا روسيه به فلسطين آغاز شد .بسياري از يهوديان در پي تحقق آرمان خود يعني بازگشت به ارض موعود، برخي در پي زندگي بهتر و عده اي نيز تحت فشارهاي محافل صهيونيستي و دول اروپايي به فلسطين مهاجرت كردند(بسياري از يهوديان نيز علي رغم تمام فشارها،حاضر به ترك سرزمينهاي خود نشدند). از اين پس ناسيوناليسم عرب بجاي تقابل با ناسيوناليسم ترك روياروي صهيونيسم قرارگرفت و فلسطين به عنوان مشكل اول جامعه عرب قد علم كرد.جنبشهاي ملي و مذهبي و قيامهاي متعددي از جانب فلسطينيان و اعراب عليه يهوديان و بريتانيا شكل گرفت،اما در نهايت هيچ كدام راه بجايي نبرد.شورشهاي فراواني رخ داد و تعداد زيادي از نيروهاي طرفين كشته شدند.جايي در فلسطين نبود كه هر روز شاهد اعتصاب،درگيري،نبرد مسلحانه و كشتار نباشد.


اين شرايط تا آغاز جنگ جهاني دوم بر تمام خاك فلسطين حكمفرما بود و در بسياري از مواقع كنترل از دست نيروهاي انگليس خارج مي شد.با آغاز جنگ دوم جهاني شرايط متحول شد و آرامشي نسبي برقرار گرديد.اما اين آرامش نيز با پايان جنگ دوم جهاني اتمام يافت.درگيريها مجددا و با شدت بيشتري سراسر فلسطين را در بر گرفت.انگليس كه به علت صدمات ناشي از جنگ ديگر قادر به ادامه نقش ژاندرمي جهان نبود و البته اداره اوضاع در فلسطين نيز از دستش خارج شده بود مسئله فلسطين را به سازمان ملل ارجاع داد.در اين زمان جو جامعه جهاني به نحوي بود كه يهوديان بيشترين استفاده را از آن يردند.جنايات هيتلرعليه يهوديان،كوره هاي آدم سوزي ، اتاقهاي گازو در يك كلام آنچه از آن به هولوكاست تعبير مي كنند،محملي شد براي سوءاستفاده و اعمال نفوذ صهيونيسم سياسي و ناديده گرفتن حق ملت فلسطين.سرانجام مجمع عمومي سازمان ملل در نوامبر 1947 طرح تقسيم فلسطين به دو كشور يهود و عرب را ارائه داد.با خروج نيروهاي بريتانيا در مه 1948 از فلسطين،تاسيس اسراييل رسما اعلام شد و چند روز بعد اولين جنگ اعراب و اسراييل آغاز شد،جنگي كه منجر به شكست اعراب و در نهايت زير پا گذاشتن حداقل حقوق فلسطينيان ومصوبه سازمان ملل و آوارگي چند ميليون فلسطيني از سرزمين پدريشان گرديد.
---------------------------------------------------------------
با استفاده از:
حميد احمدي – ريشه هاي بحران در خاورميانه
دورين اينگرامز – بذرهاي توطئه – ترجمه ابوترابيان
اكرم زعيتر – سرگذشت فلسطين – ترجمه هاشمي رفسنجاني
هنري كنان – فلسطين و حقوق بين الملل – ترجمه فدايي عراق
بيش از نيم قرن است كه منطقه خاورميانه درشعله هاي بحران وناامني مي سوزد.ريشه يابي اين بحران ظاهرا بي پايان كه به كلافي سردرگم مي ماند،محتاج يك بررسي تاريخي بسيار دقيق است.بررسي كه حداقل به پهناي تاريخ استعمار در اين منطقه گسترده خواهد شد.اما بدون شك و قطعا،يك سر اين رشته از اين كلاف سردرگم به اعلام وجود و شكل گيري صهيونيسم سياسي و فرزند نامشروع آن اسرائيل ختم خواهد شد.
در اين پست سعي خواهم كرد نكاتي پيرامون دعاوي مطرح شده صهيونيسم دربنيان سازي فكري و عقيدتي جهت موجه نشان دادن هجرت به ارض موعود،تاثير كشورهاي استعماري در پيدايش دولت اسرائيل بر جغرافياي زمين، نقش تئودور هرتصل،معظل تاريخي آنتي سيميتيسم و نقطه اوج آن يعني هولوكاست در پي ريزي بنيادهاي كشور اسرائيل ، را بصورت مجمل بيان كنم.بررسي چگونگي پيدايش تدريجي بحران كنوني زمينه و افق بهتري را براي تجزيه و تحليل شرايط منطقه پيش روي ما خواهد گذاشت.

*بنيان سازي تاريخي و عقيدتي تاسيس دولت يهود در فلسطين:
بررسي صحت و سقم دعاوي صهيونيسم پيرامون بازگشت به ارض موعود البته شايد امروز كه بيش از نيم قرن از تاسيس دولت يهود مي گذرد ديگر جايگاهي براي بحث نداشته باشد اما ذكر آن خالي ازلطف نخواهد بود چرا كه خشت اول از اين ديوار كج است .اين دعاوي را مي توان در دو رده دعاوي تاريخي و دعاوي مذهبي طبقه بندي كرد كه در ذيل به آنها اشاره خواهد شد:
الف)دعاوي تاريخي:
قوم بني اسرائيل(اسراييل نام ديگر يعقوب فرزند اسحاق و اسحاق فرزند دوم ابراهيم بود كه خداوند چندي پس از ميلاد اسماعيل و در ارض كنعان آنرا به ابراهيم عطا نمود.يوسف كه به خواست خدا از حضيض يك چاه در سرزمين كنعان به مصر رفت وعزيز مصر شد ،يعقوب و فرزندانش را به مصر فراخواند.يعقوب به همراه فرزندانش يا همان بني اسرائيل سالها در كنار يوسف در سرزمين مصر زندگي كرد ند اما تقدير چنين بود كه بني اسرائيل به جايگاه بردگي فروافتد و سالها رنج و مشقت را تحمل كند.تا سرانجام زمان رهايي فرارسيد.) كه توسط موسي از بند فرعون ستمگر سرزمين مصر نجات يافته و با معجزات الهي از گزند دسيسه ها وتهديدهاي زمانه جان سالم بدربرده بود به علت ناسپاسي و نافرماني سالها دربيابانها وكوه ها سرگردان شد تا هنگامي كه به سرزمين فلسطين و ارض كنعان قدم نهاد و پس از دويست سال جنگهاي پراكنده در نبردي سخت با رهبري داوود بر اين سرزمين مقدس چيره شد.و براي بيش از چهار قرن بر ارض كنعان حاكم شدند و حكومت باستاني اسراييل و يهوديه را بنا نهادند.حكومتي كه توسط آشوريها و بابليها فروپاشيد ونابود شد. بقول جرج فريدمن"دوازده قبيله بني اسرائيل به قفقاز، ارمنستان و بويژه بابل تبعيد شدند.و بدين ترتيب جكومت يهود با تمام موجوديت خود،به همراه نژاد،جامعه ملي و مذهبي خود براي هميشه از بين رفت".گرچه سالها بعد كوروش پادشاه بزرگ ايران بابل را درهم شكست و يهوديان را پس از بيش از هفتاد سال به ارض كنعان بازگرداند اما آنها ديگر هرگز نتوانستند پادشاهي خود را احيا كنند و زير سلطه مقدونيها و روميها قرار گرفتند.نكته اي كه حائز اهميت است اين است كه پيش از تسلط بني اسراييل بر ارض كنعان ساكنان بومي اين منطقه يا به عبارت ديگر دسته اي از اعراب براي قرنها دراين سرزمين زندگي كرده بودند و براي خود صاحب تمدن بودند.اين نكته كه بسياري از مورخين به آن اذعان دارند نشانگر اين مسئله است كه ادعاي تاريخي صهيونيسم نسبت به فلسطين مبنايي درست و مستند ندارد و اصولا اگر چنين دعاوي قابل استناد باشد اعراب مي توانند مدعي اسپانيا ،اسپانيا مدعي بخش عظيمي از خاك قاره آمريكااز جمله مكزيك و مكزيك مدعي كشور امريكا و يا ايران مدعي بسياري از سرزمينهاي همجوار خود باشد.
جيمز فربرز مورخ اسكاتلندي دراين زمينه مي گويد:"كشاورزان عرب زبان فلسطين از اعقاب قبايلي هستندكه پيش از حمله اسرائيليها در دوران داوود در آنجا سكونت داشته و از آنجا نقل مكان نكرده و ريشه كن نشده اند.آنان به رغم امواج فتوحات در سرزمين خود ثابت مانده و به اقامت در آن ادامه دادند."
ب)دعاوي مذهبي:
اساس دعاوي مذكور بر آياتي از تورات استوار است كه خطاب به ابراهيم و يعقوب نازل شده است از جمله وعده خداوند به ابراهيم كه" به ذريت تو اين زمين را مي بخشم"در بخش ديگري از تورات هم آمده است "اين زمين را از نهر مصر تا به نهر عظيم يعني فرات به نسل تو بخشيده ام" و آيات ديگري از اين قبيل.اما اينكه آيا اين آيات حقي انحصاري براي يهوديان بوجود مي آورد يا نه مورد شك و ترديد جدي قرار دارد چرا كه:
1)تمامي اين وعده ها به اعقاب ابراهيم داده شده است و بديهي است كه كه تنها شامل فرزندان اسحاق نمي باشدو فرزندان اسماعيل- كه اعراب از اعقاب اويند - را نيز در بر مي گيرد.در واقع يهود و ابراهيم هر دو از اعقاب ابراهيم به شمار مي روند.علاوه بر اين تمامي اين وعده ها در زمان"ميثاق ختنه" يا همان قرباني كردن اسماعيل به ابراهيم داده شده و در آن زمان هنوز اسحاق زاده نشده بود.
2)از لحاظ انسان شناسي نمي توان ثابت كرد كه تمام يهوديان كنوني از اعقاب ابراهيمند.خوان كوما استاد انسان شناسي دانشگاه مكزيك كه در اين زمينه صاحب تحقيقات و تاليفاتي است در مقاله اي پيرامون افسانه نژاد يهود مي گويد كه"خالص بودن نژاد يهود يك امر خيالي است".
3)بسياري از يهوديان غير صهيونيست با هجرت به ارض موعود و صهيون با استناد به آيات تورات مخالفت ورزيده اند و وعده هاي تورات را وعده به تمام بشريت مي دانند.
4)به نظر برخي از مورخين يهود وعده هاي تورات مبني بر بازگشت به ارض موعود تحقق يافته است.زيرا يهوديان پس از تبعيد به بابل،توسط كوروش پادشاه ايران به ارض موعود بازگشتند،ديوارهاي اورشليم را ساختند و معبد هيكل سليمان را بازسازي كردند.
با توجه به نكات گفته شده،تحريف تاريخ و استفاده ابزاري از آيات تورات جهت موجه نشان دادن تشكيل كشور يهود و بازگشت به ارض موعود بخوبي نمايان مي شود و اساس متزلزل بنيان فكري اسطوره اسرائيل مشخص مي گردد.(البته يك نكته را نبايد از نظر دور داشت كه منطقه فلسطين از قرنها پيش جمعيتي يهودي را در خود جاي داده است كه آنها نيز چون اعراب ساكنان اين سرزمين محسوب مي شوند)
پیوست : «ورود دوست عزیزم را با نگاهش به عرصه وبلاگ نویسی تبریک می گویم.
امیدوارم باهمین انرژی ادامه دهد»
اگر گرد و غبار اين همه همهمه و ازدهام سرسام آور اين همه دغدغه فرو نشيند،آنچه مي ماند رنجهاي هميشگي بشر است كه ظاهرا با او زاده شده و"الي يوم القيامه" با او باقي خواهد ماند.از سپيده دم تاريخ كه صاحبان زر و زور بر مسند قدرت تكيه زدند تا امروز كه عصرحاكميت دولتهاي مجازي و دستهاي هميشه پنهان "عروسك رقصانان"پرده نشين است،اگر نگويم همه،بسياري از رنجهاي بشر در طول قرون تنها تكرار شده و آنچه مانده است تنها حسرت بوده و بس.
"آزادي"،"معنويت"،"امنيت"،"رفاه" و"عدالت" عمده ارزشهاي هميشگي و خواستني بشربوده اند، صرفنظر از اينكه آزادي مدنظر در عصر كنوني ممكن است با مفهوم آزادي عصر كهن متفاوت باشد و يا برداشت ازعدالت در عصر حاضر با مفهوم آن در گذشته يكي نباشد، اما همواره اين پنج ارزش،محور كوششهاي بشر بوده اند.تمام متفكران و انديشمندان،تمام پيامبران و مصلحان،از زرتشت و بودا وسقراط و افلاطون تا موسي و عيسي و محمد(ص) تا انديشمندان عصر مدرن و پست مدرن همه و همه درطول تاريخ در پي آن بوده اند كه انسان را با اين ارزشها پيوند زنند تا انسان بودن معنا پيدا كند.
اما دريغ.
دريغ كه رنجهاي هميشگي بشر را پاياني نيست.
******************************************
"عدالت"
عدالت از جمله مفاهيم مورد مناقشه و هميشه سوال برانگيز بشري بوده است كه تعريف واحدي از آن هرگز وجود نداشته و ندارد.عدالت در نگاه "افلاطون" به جامعه اي كاستي و بسته مي انجامد و در نظر "ماركس" به جامعه اي بدون طبقه ،در نگاه "هگل" به حاكميت مطلقه دولت مي انجامد و در نگاه "آيزايا برلين" به ليبراليسم تكثرگرا،درنگاه روحانيون به حاكميت ديني مي انجامد و درنگاه روشنفكران به سكولاريسم و...

"رفاه و امنيت"
ميل به راحت زندگي كردن و بهره مندي ازامكانات و به عبارت ديگر رفاه طلبي از آغاز خلقت با انسان همراه و همپا بوده است .شكلگيري بخش عظيمي از تمدن بشري مديون همين ميل است . البته شايد بخش عمده اي از ناملايمتيهاي بشر نيز محصول رفاه طلبي بيش از حد باشد .به هر حال اقتصاد جزء لاينفك زندگي بشر بوده و خواهد بود.روي ديگر سكه رفاه، امنيت است كه گاه در مسلخ آن آزادي و عدالت قرباني شده اند و اين خود نشانگر اين مهم است كه امنيت تا چه اندازه لازمه زندگي انساني است .
"معنويت"
براستي كه زندگي انسان،بي"خدا" پوچ و بي معني است.معلق است.كه او ازلي و ابدي است و انسان اگر با ازليت و ابديت پيوند نخورد معلق است.بي هويت است . تنهاست و سرگردان.هم آغوشي تمدن غرب باجهان مادي وزايش بحران"انسان تك بعدي"بخوبي بيانگرو نمايانگر اين خلاء عظيم است،خلائي كه تمدن "بزرگ" غرب را به چالش كشيده است.آنچنان كه برخي چون"آرنولد توين بي"تنها راه نجات تمدن غرب را دربازگشت به تمدن ديني دانسته اند.

"آزادي"
انسان بودن تنها در كنارآزاد بودن معنا مي يابد.هر چند كه تعاريف موجود از آزادي بسيار است اما بهتر آن است كه آزادي را در چنبره اين تعاريف گاه متناقض اسير نكنيم كه آزادي گوهر يكدانه هستي انسان است.گوهري كه بي آن كرامت انسان معنا ندارد.گوهري كه بقول استاد فقيد شفيعي كدكني:"تمام پويه انسان"به سوي اوست.

*****************************************
![]()
حاصل پيوند "عدالت،رفاه،امنيت،معنويت و آزادي"- پيوندي كه هرگز رخ نداده است - هر چه باشد از ديدگاه واقع بينانه و نه آرماني غير از اين نمي تواند باشد:
"حس رضايت"از آنچه هست در قياس با آنچه كه بايد باشد.حسي كه طعم يك لحظه چشيدن آن حسرتي است ماندگار و هميشگي براي بشريت.
نمي دانم شايد جمع ميان اين ارزشها جمع اضداد است و لا جرم ناممكن؟
"niccolo machiavelli"

"نيكولو ماكياولي"(1469-1527)انديشمند فلورانسي به حق آغازگر واقعگرايي در عرصه سياست است.كسي كه منطق سياست يعني گفتمان پيرامون "قدرت" را بخوبي فهميده بود و شايد نخستين كسي بود كه آنچه هست - تلاش براي بدست آوردن قدرت و حفظ آن- را ملاك تفكرسياسي و ارائه طريق قرار داد،هر چند كه قدرت برهنه سيمايي زشت و نفرت آنگيز دارد.
او واقعيتهاي تلخ زمان خود را بخوبي درك كرده و از نزديك آنها را لمس كرده بود از اينرو با زباني بي پرده مي گويد:
"انسانها فطرتا نيرنگ بازند ،از احساس خود تبعيت مي كنند و عقل را براي توجيه احساس بكارمي برند".
"هميشه در پي سود خويش باش،جز خويشتن هيچ كس را محترم مدار،بدي كن اما چنان وانمود كن كه نيكي مي كني،حريص باش و هر چند مي تواني تصاحب كن،خشن و درنده خوي باش ،بقول و وعده خود عمل نكن،چون فرصت بدست آوردي ديگران را بفريب،در رفتار با مردم به زور و حيله توسل جوي و نه مهرباني و همه مساعي خود را بر جنگ استوار ساز".
"يك شهريار دور انديش هرگز نمي تواند و نبايد خود را پاي بند قولي كه داده است بنمايد و در رعايت آن قول موقعي كه برايش مسلم شده فايده قول شكني بيشتر است اصرار ورزد".
"اگر مردم دنيا همگي خوب و خوش فطرت بودند اين اندرزي كه مي دهم چندان خوب نبود ولي چون موجودات انساني باطنا نادرست هستند و به كسي وفا نمي كنند پس هيچ كس هم در مقابل موظف نيست كه نسبت به آنها صديق و وفادار باشد".
"براي فرمانروا داشتن صفات خوب چندان مهم نيست مهم اين است كه او فن تظاهر به داشتن اين صفات خوب را بلد باشد"و...
شايد به دليل گفتن همين جملات باشد كه ما، كرداري را ماكياولي ماب مي ناميم كه اين كردار خودخواهانه ،حيله گرانه وفاقد هر گونه توجيه اخلاقي باشد. اما روح واقعي پيام ماكياولي چه بود؟در پس كلام تند و خشن او چه چيزي نهفته بود؟
ماكياولي فرزند زمان خويشتن بود.او در آغاز عصر رنسانس زاده شد،عصر نوزائي.عصري كه آموزه هاي قرون وسطا ،حاكميت كليسا و تفكر مدرسي كه براي چند قرن متمادي فرمانرواي بي چون چراي دنياي غرب بودند،به چالش كشيده شد.عصري كه بقول ياكوب بوركهايت:"بيانگر نخستين فصل تاريخ مدرن بود و شورش فرد عليه اقتدارگرايي،جمعگرايي و زندگي زاهدانه در قرون ميانه را آشكار مي ساخت"عصري كه بقول خود ماكياولي:"در همه جا انسانهاي جديد راه خود را به درون مواضع قدرت اقتصادي و سياسي باز مي كردند".
زندگي در چنين زمانه پر آشوبي خصوصا در سرزمين رو به انحطاط ايتاليا كه در ميان حكومتهاي آن زمان اروپايي محرومترين و ضعيفترين به شمار مي رفت درسهايي به ماكياولي آموخته بود كه او فقط واقعيتها را ملاك تفكر قرار دهد از اينرو كلام وي با كلام ديگران متفاوت است، بقول فرانسيس بيكن: "ما به ماكياولي و ديگران بسيار از آن جهت مديونيم كه مي نويسند آدميان چه مي كنند نه چه بايد بكنند". و اينچنين بود كه وي با نوشتن كتاب شهريار(پرنس)،گفتارها،جمهوري و فن جنگ انقلابي در انديشه سياسي بپا كرد و يكي از بنيانگذاران انديشه سياسي نوين لقب گرفت.وي آنچه را ديگران در طول قرون و اعصار كرده بودند و هنوز هم مي كنند اما آنرا به زبان نياورده بودند و هنوز هم نمي آورند با صراحتي بي نظير به عنوان "اخلاق موفقيت" مطرح مي كند و كسي را صاحب فضيلت مي داند كه بتواند با بهره گيري از اين اخلاق به ارزشهاي اصيل(از ديدگاه ماكياولي ارزشهاي اصيل عبارتند از شهرت،قدرت و عظمت) دست يابد.بر اساس اين اخلاق موفقيت است كه ماكياولي دروغ گفتن،عهد شكني ،خيانت،دورويي،سو استفاده از مذهب،استفاده از زور و هر ابزار ديگري را براي حاكم مجاز مي شمارد.از ديدگاه او "هدف وسيله را توجيه مي كند"،زيرا حفظ مصلحت دولت برتر از هر چيزي است.وي هدف از سياست را چون اصحاب كليسا "جلب رضايت خداوند"مي دانست ليكن نقطه تمايز بزرگ وي با اصحاب كليسا در اين بود كه خشنودي خداوند را در خشنودي مردم مي دانست(نه كليسا) ومعتقد بود كه "صداي خلق صداي خداست". اين انسان محوري در انديشه ماكياولي وي را به عنوان يكي از نخستين انديشمندان اومانيست عصر رنسانس مطرح مي كند.وي با اينكه با مذهب سر ستيز نداشت و آنرا براي جامعه ضروري مي دانست اما معتقد بود كه دستگاه پاپ مسئول تفرقه و فساد اخلاقي در ايتاليا است.وي همچنين معتقد بود كه تربيت مسيحي انسانها را بزدل،سليم و متواضع بار مي آورد در حاليكه تربيت دوران شرك انسانها را شجاع و جسور و مالك بر سرنوشت خود پرورش مي داد.وي عميقا به اين نكته كه مذهب بالاتر از دولت است مي تازد و مذهب را جزئي از دولت مي داند.البته علي رغم آنكه ماكياولي ضد مذهب نبود،نگرش وي به مذهب نگرشي ابزاري بود.به هر حال او در زماني مي زيست كه اومانيسم محور انديشيدن قرار گرفته بود و اينكه انسان حاكم بر سرنوشت خويش است.
در نهايت قضاوت در مورد آراء ماكياولي كار سختي است.بسياري چون"لئو اشتراوس" او را انساني شيطان صفت ،آموزگار شرارت و بدكاري ، مروج دروغ و نيرنگ و ضد اخلاق معرفي مي كنند و عده ديگري او را انديشمندي واقع بين مي دانند كه آنچه در پنهان ملاك عمل بود را آشكار ساخت.برتراند راسل در كتاب تاريخ فلسفه غرب مي گويد:"ماكياولي در عصري مي زيست كه عصرحاكميت خودكامگي،گستاخي،زيركي،فريب،خيانت ،كينه توزي،بدبيني،نفرت و شهوت بود و او گونه اي نظام فلسفي آورد كه با تناقضات آن روزگار مناسبت داشت."و البته لازم به ذكر است كه روي سخن ماكياولي و آموزه هاي او آنچنان كه خود مي گويد با حاكمان است نه عوام.

راستي به نظر شما در عصر گسترش ليبرال دمكراسي در پناه جهاني شدن و عصر حاكميت شعارهاي زيباي حقوق بشر،آزادي و... و در حضور سازمانهاي گردن كلفت بين المللي، رفتارصاحبان قدرت بعد از حدود پنج قرن از مرگ ماكياولي تا چه ميزان تغير كرده است؟
"گر حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آنچه هست گيرند"

واقعيت اين است كه همه ما به اين فرهنگ خو كرده ايم ، فرهنگ "ريا و دروغ وتظاهر". رفتاري كه در جامعه ما همه گير شده وبه هنجاري مورد پذيرش همگان مبدل شده است،بقول پروين اعتصامي:
"گفت بايد حد زند هوشيار مردم مست را
گفت هوشياري بيار اينجا كسي هوشيار نيست"
اگر خيام ، حافظ ، ايرج ميرزا ،عبيد ذاكاني و متاخريني چون صادق هدايت وبسياري از روشنفكران ديگر به باورهاي غلط با طنز و هجو و نيش و كنايه مي تازند نشانگر اين است كه اين درد دردي كهنه است كه خاص و عام نمي شناسد و در اين ملك ريشه اي بس عميق دارد.اما چرا در جامعه ما، ريا و تظاهر با آنكه هميشه در سخن نكوهش شده در عمل رفتاري مورد پذيرش همگان -از صدر تا ذيل- واقع شده.پس كجاست تاثيراين همه نصيحت و اندرز از زبان بزرگاني چون سعدي كه از عنفوان كودكي در گوش ما زمزمه مي كنند.حتما شنيده ايد كه "به عمل كار برآيد به سخنداني نيست" و "تاثير يك عمل نيكو از هزار سخن نيكو بيشتر است" ،آري آنچه ما در عمل ديديم با آنچه كه شنيديم فرقش از زمين تا آسمان بود.روزي با رئيس بازنشسته اداره ثبت يكي از شهرستانها صحبت مي كردم گفت :سي سال تمام كارمند اداره ثبت اسناد بوده ام و بيست سال از اين مدت را رئيس بوده ام ،در اين مدت بياد ندارم كه كسي راه درست رفته باشد و نتيجه گرفته باشد!!!اينجا ريا و تظاهر و دروغ به آساني شما را به مقصود مي رساند.چرا؟حافظ با كلام شيوايش مسبب اين امر را واعظان متظاهرو شارعان رياكار مي داند كه جامعه را به سمت رفتار متظاهرانه سوق مي دهند:
" واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنند چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند"
"گوئيا بـــــــــاور نمي دارنـــــد روز داوري كين همه كار دغـــــل در كـــار داور مي كنند"
با اين اوصاف چه انتظاري از عوام كه صداقت پيشه كنند واز تظاهر دوري كنند.ما هم كه اصحاب عافيتيم و شعارمان اين است كه" خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو".جماعت ظاهر بين تظاهر طلب.
*ادبيات ما پر است ازنقد جامعه ريا كارو متظاهر.واژگاني چون محتسب،زهد ريايي،مسچدومدرسه،خرقه و دلق ريا و ...كه در اشعار حافظ موج مي زند طعنه به جامعه اي رياكار است كه دروغ را بيشتر از راست مي پسندد:
"اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند وز مي جهان پر است و بت مي گسار هم"
..........................................................................................
"باده نوشي كه در او روي ريايي نبود بهتر از زهد فروشي كه در اوزهد ورياست"
..........................................................................................
"از قيل قال مدرسه حالي دلم گرفت يك چند خدمت معشوق و مي كنم"
...........................................................................................
"عاشق ورند ونظر بازم و ميگويم فاش تـــا بدانيد بــه چــندين هـنر آراسته ام
شرمــــم از خرقه آلـــوده خود مي آيد كه برو وصله بصد شعبده پيراسته ام"
...........................................................................................
"در ميخانه ببستند خـــدايـــــا مپسنـــد كــه در خــانه تزوير و ريا بگشايند"
............................................................................................
"از زهد خشك ملولم كجاست باده نــاب كه بـــوي باده مدامم دمـــاغ تر دارد"
............................................................................................
"آتش زهد وريا خرمن دين خواهد سوخت حافظ اين خرقه پشمينه بيندازو برو"
............................................................................................
"دوش ازمسجد سوي ميخانه آمد يار ما چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما"
............................................................................................
"گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد"
*اشعار خيام نيز –كه در بعضي زواياي فكري- به حق مي توان او را با "نيچه" قياس كرد،نمونه بارز ديگري است از انتقاد به باورهاي غلط جامعه اي متظاهر:
"گر مي نخوري طعنه مزن مستانرا بنياد مكن تو حيله و دستان را
تو غره بدان مشو كه مي مي نخوري صد لقمه خوري كه مي غلام است آنرا"
............................................................................................
"گويند كسان بهشت با حور خوش است من مي گويم كه آب انگور خوش است
اين نقد بگــيرو دست از آن نسيه بـــدار كاواز دهل شنيدن از دور خوش است"
............................................................................................
*ذكر شعري زيبا از ايرج ميرزا- كه مسبب عقب ماندگي جامعه ايران را تظاهر و سطحي نگري مي دانست- نيز خالي از لطف نيست:
"در ســر دركاروان ســرايـي تصوير زني به گــچ كشيدند
ارباب عمائم ايــن خبــــر را از مخـبر صـــادقي شنيـــدند
گفتند كـــــه واشريعـــتا خلق عكــس زن بــي حجاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجـــد تا ســـر در آن ســـرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق مي رفت كه مومنين رسيدند
اين آب آورد آن يكــــي خاك يك پيچه ز گل بر او بريدند
ناموس بـه بــــاد رفته اي را با يك دوسه مشت گل خريدند
چون شرع نبي ازاين خطرجست رفتـند و به راحــت آرميــدند
غفلت شده بود و خلق وحشي چون شيــر درنده مي جهيدند
...
اين است كه پيش خالق و خلق طــــلاب عـــلوم رو سفيـــدند
با اين علمــــــا هنوز مـــــردم از رونـــق ملك نــــاامــيدنـد"
*پروين اعتصامي شاعره بزرگ معاصر نيز ابيات نغزي در نقد ريا وسالوس ورزي دارد:
"از بهر دوستان رياكار خوشتر است دشنام دشمني كه چو آئينه روبروست"
........................................................................................
"زهد با نيت پاك است نه با جامه پاك اي بس آلوده كه پاكيزه ردايي دارد"
........................................................................................
"دزد زر بستند و دزد ديـــن رهــــيد شحنه ما را ديــد ،قاضي را نــديد"
........................................................................................
"گفت بد كردار را بد كيــــــفر است گفت بدكار از منافــق بهـتر است"
........................................................................................
"گفت كه اين سجده و تسبيح چيست؟ بر تو و كــــردار تو بايد گـــريست
نفس تو چون خود سر و محتاله شد زهد تو چون كفر دو صــد ساله شد
طاعت بي صدق و صفا هيچ نيست اين همه جز روي و ريا هيچ نيست"
و اين تظاهر و ريا ميراثي است از جامعه اي متصلب و بسته كه چاپلوسي ونفاق و دورويي در آن پل رسيدن به مقصود است.جامعه اي استبداد زده .جامعه اي كه در آن استبداد سياسي و استبداد ديني گاه به موازات هم و گاه در كنار هم به توليد و باز توليد ريا و تظاهر در غالب هنجاري كارگشا انجاميده اند.
در زمان پهلوي دوم بعضي از سينه چاكان ساموئل هانتينگتون كه"سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني"را خوانده بودند و در سيستم وقت صاحب نفوذ بودند تئوري حزب فراگير را روي ميز محمدرضا پهلوي گذاشتند و او نيز با شدت پي گير آن شد كه تمام ملت يا بايد عضو حزب رستاخيز باشند يا اينكه از ايران بروند و چنان شد كه در تاريخ معاصر خوانده ايم. بسياري از مخالفان مجبور شدند كه تهديدها و تحريمها را تحمل كنند يا اگر امكان رفتن دارند بروند،مابقي نيز خواسته يا ناخواسته به عضويت حزب فراگير درآيند.بازهم مي رسيم به آزادي و عدم آزادي و تاثير آن بر ايجاد جامعه اي بازو سالم.و اين نكته اي است كه از آن هنوز درس عبرت نگرفته ايم.فرقي نمي كند كه بهانه ايجاد جامعه اي يكدست را چه بناميم جامعه بي طبقه،سوسياليستي،كمونيستي ،حزب رستاخيز يا "بسيج فلان مليوني" ،وقتي كه حكومت يك ايدئولوژي و يك طرز فكر و رفتار را تبليغ و ترويج مي كند و تنها كساني مي توانند از مواهب برخوردار شوند كه اين ايدئولوژي و طرز زندگي را بپذيرند لاجرم جامعه بسوي ريا و دروغ و تظاهر سير مي كند.
با اين حال من بر اين عقيده ام كه ما براي اصلاح جامعه بايد از خود شروع كنيم اما افسوس كه ما:
"واعظيم اما نه بهر خويشتن از براي ديگران بر منبريم"
از آنجا كه نگارش اين پست بخاطرروئيت وب نوشت دوستم در باب دروغ بود خواندن مطلب جالب ايشان را به شما توصيه مي كنم.
و اما دروغ در عرصه سياست و نام ماندگار "ماكياولي".حتما اين جمله منصوب به او را شنيده ايد كه "هدف وسيله را توجيه مي كند"اگر عمري باشد پست بعدي راجع به آراء "نيكولو ماكياولي" كه به حق او را باني دولت مدرن مي خوانند خواهد بود.
با نگاهي به گذشته، سال 1648م ،وضع قرارداد وستفالي و شكل گيري تدريجي دولت – ملت ،نقطه تحول بزرگي در نظام بين المللي تلقي مي شود.بشر غربي پس از رفرماسيون،جنگهاي طولاني مدت مذهبي و در گذر از بحران هويت - كه موجب نقصان قدرت كليسا،پيدايش دولتهاي ملي و رنسانس شد-هويتهاي مادون ملي و ماوراي ملي را به نفع هويت ملي كنار زد و از آن پس هويتهاي قومي-قبيله اي و هويتهاي ديني چون" امت مسيح" كه در چارچوب مرزهاي ملي گنجانيده نمي شدند و بنوعي بر خلاف نظم جديد و قاعده پذيرفته شده بودند كمتر مورد توجه و استناد قرار گرفتند و شايد بتوان گفت بتدريج بايگاني شدند.
اگر چه نقطه آغازين هويت ملي به مفهوم مدرن آن اروپا بود ليكن با تحولات بعدي جامعه جهاني ،گسترش پديده استعمار،ظهور جنبش هاي استقلال طلبانه،افزايش تعاملات انساني و ورود كالاهاي فكري مدرن به كشورهاي غير اروپايي و به تعبيري "جهان سوم" ،هويت ملي بعنوان عنصري تفكيك ناپذير از زندگي سياسي جزء لاينفك دولت – ملت ،در تمامي ملل شناخته شد.
هويت ملي در طول چند سده گذشته -با كمترين تغير و تحول- جنبش هاي ناسيوناليستي عديده اي را در پي داشت كه زمينه ساز چالشها و بحرانهاي جدي بين المللي گرديدند.بنوعي مي توان گفت، طي چند سده هويت ملي يكي از بازيگران مهم و تاثيرگذار در تعيين سياست داخلي و خارجي دولتها و روابط بين الملل بوده است.
اما به نظر مي رسد با بروز پديده جهاني شدن و شكل گيري تدريجي هويت جهاني ،هويت ملي نيز در آغاز هزاره سوم چون ديگر ابعاد زندگي بشر دستخوش تحولات و تغيرات غير قابل كتماني خواهد شد.چرا كه اين پديده نوظهور با شاخصه هاي خاص خود مرزهاي ميان عناصر ملي و بين الملي،داخلي و خارجي ،محلي و جهاني را بسيار كمرنگ كرده است و با تكيه بر تكنولوژي و گسترش ارتباطات و تجلي آن در شبكه هاي ماهواره اي ،مخابراتي ،اينترنتي ،شبكه هاي رسانه اي جهاني و سرعت بسيار بالاي نقل و انتقال اطلاعات فضايي را بوجود آورده است كه بيش از هر چيز تداعي كننده جهاني يكپارچه ،بدون مرزهاي جغرافيايي و فرهنگي است.البته و بي شك ميزان تاثير گذاري و تاثير پذيري فرهنگها در عرصه جهاني شدن يكسان نمي باشد و بيش از هر چيز منوط به ميزان بهره مندي از تكنولوژي ارتباطات و تسلط بر شبكه هاي ارتباطاتي است و اين خود حاوي اين نكته مهم است كه با توجه به شرايط موجود ،فرهنگ غربي جزء اصلي اين فرهنگ جهاني خواهد بود(از اين پديده به مك دونالدي شدن جهان نيز ياد مي كنند و يا به عبارتي ديگر هاليووديسم).اما اين بدان معنا نمي باشد كه هنجارهاي فرهنگي غير غربي مجالي براي عرض اندام نخواهند داشت.(چاپ و انتشار آثار مولانابا تيراژ بسيار بالا و يا توليد لباسهايي باآرم و خط فارسی درايالات متحده نشانگر اين است كه تنها ارزشهاي غربي نيستند كه جهاني مي شوند)

بالطبع كشور ما ايران نيز از اين قاعده مستثني نيست و بعنوان جزعي از جامعه جهاني در حال تحول ،متاثر از پديده جهاني شدن خواهد بود و در اين ميان يكي از ابعادي كه تحت تاثير اين پديده و با تاثر از تنوع فرهنگي حاصل شده مورد تحول واقع خواهد شد"هويت ملي ايرانيان"است.بايد ديد كه "دارا و سارا" مي توانند در برابر "باربي" مقاومت كنند يا در نهايت به زندگي مسالمت آميزدر جهانی متکثرتن خواهند داد.
صحنه هاي رقت انگيزي كه در سفر اخيرم مشاهده كردم بهانه اي شد براي نگارش اين وب نوشت.ديدن اينكه يك انسان تا چه اندازه مي تواند خود را بي ارزش و خوار كند ، خود و خانواده اش را در منجلاب فساد و تباهي غرق كند و جامعه چون يك جزامي طردش كند،هم تاسف برانگيز است و هم تامل برانگيز.براستي اينگونه افراد را تا چه ميزان مي توان درگرايش به اين ناهنجاريها و بزه كاريها مقصر دانست.نقش و تاثير جامعه،نهادها و حكومت در اين ميان چيست؟
دنياي جديد وعصر تكنولوژي با تمام عوايدي كه براي بشريت در پي داشته ،عوارضي را نيز دامنگير بشر نموده است كه شايد چند سده پيش جايي در زندگي بشر نداشته ويا اگر هم وجود داشته وجودش غير محسوس بوده است.يكي از اين معضلات عديده،گرايش به مواد مخدراعتياد آوري است كه در انواع متفاوت و گاه بسيار خطرناكي در جوامع يافت مي شود وبه سهولت قابل دسترسي است. مسئله اعتياد به مواد مخدرو آثار مخرب آن بر فرد و جامعه به عنوان يك معظل پيچيده اجتماعي اين روزها يكي از مسائل مطرح جامعه جهاني است.عوارض آلوده شدن جامعه به مواد مخدر آنقدر خطرناك است كه مي توان آنرا يك تهديد جدي براي نظم،امنيت و سلامت اجتماعي تلقي كرد.از سوي ديگر كشور ما ايران به دليل آنكه در شاهراه ارتباطي حمل و نقل مواد مخدر و ترانزيت اين مواد به بازار جهاني قرار دارد بصورت بالفعل يكي از كشورهايي است كه در معرض بيشترين خطر قرار دارد .نكته ديگري كه اين مسئله را جدي تر مي كند،هرم سني جامعه ايران است كه بخش عمده اي از آنرا نوجوانان و جوانان تشكيل مي دهند، يعني همان سنيني كه در معرض بيشترين ميزان خطر قرار دارند.از اينرو به نظر مي رسد پژوهش دقيق پيرامون علل گرايش به اين مواد افيوني،شناسايي عوارض آن و توليد وعرضه آگاهي به مردم امري است كه بايد به صورت جدي به آن اهتمام شود.ريشه يابي معضل خطرناك اعتياد در جامعه پيچيده امروزنشانگر اين نكته خواهد بود كه اراده بعنوان يكي ازمهمترين عوامل تعيين كننده رفتارانسان تا چه اندازه مي تواند تحت الشعاع مسائل پيراموني قرار بگيرد و منفعل گردد.


در يك بررسي كلي برخي از مهمترين علل گرايش به مواد مخدر را- با توجه به شرايط كشورمان - به اختصارمي توان چنين برشمرد:
الف-مشكلات اقتصادي و اشتغال:بدون شك يكي از مهمترين علل گرايش به مواد مخدر بي كاري و ناتواني مالي است كه دامنگير بخش عمده اي از جمعيت ايران است.انسان همواره بدنبال فرافكني كمبودها و ضعفهاي خود است.زندگي زير خط فقرو با حداقل امكانات خود به تنهايي كافي است تا بسياري از بزه كاريهاي اجتماعي از جمله اعتياد در جامعه اشاعه بيابد.ذكر اين جمله گهربار در اينجا خالي از لطف نيست كه فقر و كفرهمزاد يكديگرند و اگر فقر از دري وارد شود ايمان از در ديگر خارج مي شود.اين جمله في النفسه حاوي اين پيام است كه فقر مي تواند هر عامل باز دارنده اي كه نظم اجتماع را تقويت مي كند خنثي كند در اين حالت فرد به هيچ قانوني پايبند نمي ماند نه قانون وضعي ونه غير آن.
ب-تبعيض و بي عدالتي:اگر در جامعه اي ميان مردم عدالت حاكم نباشد و فاصله ميان فقير و غني آنقدر زياد شود كه عده اي در ناز و نعمت و رفاه مطلق و آرامش و امنيت زندگي كنند و عده اي از همه آنچه گفته شد محروم باشند ،اگر در جامعه اي بخش عمده امكانات در اختيار عده اي قليل باشد واكثريت جامعه با نگاهي حسرت آلود به آنچه كه به نا حق ازآن محروم شده اند در رنج و عذاب زندگي كنند خود بخود گرايش به بزه كاريهاي اجتماعي از جمله اعتياد بر جامعه حاكم خواهد شد.
ج-فقر فرهنگي و نا آگاهي:يكي ديگر از عوامل گرايش به مواد مخدر فقر فرهنگي و عدم آگاهي است.اگر انساني به خوبي ها و بدي هاي پيرامون خود اشراف داشته باشد مسلما از بديها پرهيز مي كند زيرا كمتر انساني حاضر است زندگي خود رابا دستهاي خود تباه كند.آگاهي چون چراغي است در دل ظلمت كه راه را از چاه به انسان مي شناساند.
د-عدم وجود محيطي شاد براي زندگي:شادي و غم دو روي سكه روان انسان هستند كه مي توان آنها را همزاد انسان دانست.اما يكي مثبت ،انرژي دهنده،انگيزه دهنده،فعال كننده،اميد دهنده و عاملي براي خوب زندگي كردن است و ديگري مايوس كننده،منفي ونابودگرانگيزه،انرژي و زندگي است.
توجه به اينكه سياستهايي بر جامعه حاكم شود كه به جامعه اي شاد وپرازانرژي منتهي شود امري ضروري و لازم است كه در سالهاي پس از جنگ بدست فراموشي سپرده شده است.
ه-عدم توجه به امر ورزش:امروزه اين ديگر امري اثبات شده و بديهي است كه ورزش يكي از عوامل باز دارنده گرايش به مواد مخدر و افيوني است و عدم توجه به اين مسئله و عدم سرمايه گذاري در اين باب خطر ابتلا ي جامعه به مواد مخدر را افزايش مي دهد.

و در پايان ذكر اين نكته ضروري است كه هرم سني جوان جامعه ما يكي از دلايل بالا بودن گرايش به مواد مخدردر ايران است زيرا اين سنين،سنين آغازين استقلال محسوب مي شود در حالي كه هنوز فرد به بلوغ فكري و درك كامل بسياري از مسائل نرسيده واز سوي ديگربا توجه به هيجانات خاص اين سنين ،فرد مستعد آلودگي به ناهنجاريهايي چون اعتياد به مواد مخدر است. البته مي توان دلايل ديگري چون سهولت دسترسي و يا حتي ارزاني بعضي از اين مواد نسبت به سرگرميهاي ديگررا نيزمطرح كرد كه در اين مقال اندك نمي گنجد.

به هر حال آنچه كه مشخص است اين مسئله نيازمند سياستگذاريهاي جدي مسئولين است .بي عدالتي ،نابرابريها،فقر فرهنگي و اقتصادي، بي كاري و...همگي مويد اين امر است كه جامعه ما بالقوه و بالفعل زمينه گسترش اعتياد را داراست و عدم توجه به اين نكته پيامد هاي بدي را براي جامعه درپي خواهد داشت كه در نهايت جامعه را از مسير توسعه و تعالي خارج خواهد كرد.
پیوست یک اعتیاد/ایدز/هپاتیت در زندان
پیوست دو اعتاد تزریقی شایعترین نوع اعتیاد
پیوست سه اعتیاد یکی از چالشهای اساسی
پیوست چهار مواد مخدر در ایران و نگاه به بازار تهران
يا علي لعل عقيقي جز تو نيست هيچ درويشي حقيقي جزتو نيست
از علي گفتن و از علي نوشتن سخت است يا حداقل براي من كه او را در افقي بسيار دور از دسترس و رفيع مي بينم،كاري سخت و دشوار است.
شبهاي قدر كه مي شود،حزن و اندوه شبهاي شهادت مولا كه فضاي شب را پر مي كند،بي اختيار به ياد "علي تنهاست"گفتنهاي شريعتي مي افتم .
او كه مي گفت "زندگي يعني عقيده و مردن در راه عقيده" و علي اين مرد بي مانند عالم هستي چنين زيست و چنين مرد.آزاد مردي كه تا پاي جان بر "عدالت و حقيقت" پاي فشرد و بقول استاد شهيد دكتر شريعتي هرگز آنرا فداي "مصلحت و منفعت" نكرد.
آري علي تنهاست،چون از عدالت مي گويد،چون عادلانه مي زيد،چون ريا پيشه نيست،چون جامعه را سياه و سپيد نمي بيند،چون بيت المال را بيت الحال نمي داند كه چون برادرش تقاضاي بيشتر كند، بي شائبه او را بيشتر ببخشد،علي تنهاست چون جز خدا نمي بيند و از خودپسندي و خود بيني كه چشم انسان را بر حقيقت و انصاف مي بندد پرهيز مي كند،چون در سفره اش جز نان و نمك طعام ديگري نيست،چون پيمان نمي شكند و بر عهد خود مي ماند حتي اگر بزور و تزوير خانه نشينش كنند حتي اگرجاهلان خشك مغز به اتهام خيانت و سستي او را به حكميت باطل بفرستند .
آري علي تنهاست چون استفاده از روشني شمع بيت المال را براي انجام كاري غير از امورات حكومت اسلامي و حتي براي لحظه اي كوتاه كه آن دوطلبكار از جامعه اسلام و دين محمد(ص)-طلحه و زبير- آمده بودند كه ازعلي حق نا حق طلب كنند خيانت در امانت مسلمين و عدول از موازين عدالت مي داند،علي تنهاست چون مويه مي كند وضجه مي زند كه در سرزمين اسلام و در قلمرو حكومتش خلخال از پاي زن يهودي بناحق برمي كشند،علي تنهاست زيرا همچون تمام حاكمان در طول تاريخ درقصرهاي افسانه اي زندگي نمي كند،لباسش از جنس لباس فقراست نه از جامه هاي فاخر زربفت كه حاكمان مي پوشند، كفش صد پينه و صد وصله مي پوشد، بر جاي نرم نمي خسبد، و نيمه شب كيسه اي بر دوش كوچه هاي تاريك و پر از دسيسه كوفه را زير پا مي گذارد و يتيمان را اطعام مي كند و مي گريد كه كوتاهي علي را ببخشيد!!!
آري علي تنهاست.چون مظهر عدالت است چون نماد انسانيت است و چون همرنگ جامعه خدعه وريا وتحجرنيست.
شب از نیمه گذشته است.علي وارد مسجد كوفه مي شود.امشب همان شب موعود است . شمشير خدعه و ريا وتحجركه امان از كف بريده،مست ولايعقل درانتظارمظهرعدالت وپارسايي بي قراري مي كند.علي، صاحب شمشير را بيدار ميكند.برخيز هنگام نماز است و خود به نماز مي ايستد چون كوه استوار و مصمم بي هيچ خللي وتزلزلي.چگونه؟!!او كه مي داند در پس وي شمشير جهالت در كمين نشسته!!!آخر او علي است.همان صف شكن بدر و خيبرو خندق.او علي است .مردي با ترس بيگانه،مردي فراتر ازتوصيف.
ناگهان نعره اي سكوت سنگين و دهشتناك مسجد را در هم مي شكند.
شمشيرجهالت فرق علي را مي شكافد.زمزمه اي فضا را پر مي كند و در شهربه خواب رفته كوفه طنين افكن مي شود: "فزت و رب الكعبه".
آري علي تنهاست.
علي از رنج سالها تنهايي،از رنج پيمان شكني ها و نادانيهاست كه زمزمه مي كند "به خداي كعبه كه رستگار شدم".
آري علي تنهاست.امروز نيز چون ديروز و شايد امروز تنهاتر،كه ما مدعيان دروغين، سنگ محبت او به سينه ميزنيم ولي هيهات،هيهات که پندار و گفتار و کردارما کجا و راه و روش علی کجا!

براستي زعماي ما كه خود را وارثين علي مي دانند و ما كه خود را شيعه او مي خوانيم تا چه ميزان به راه او مي رويم؟
و اينجاست كه نداي شريعتي بر مي خيزد كه اي قوم علي آنچه مهم است معرفت علي است نه محبت علي،تهي از معرفت علي.
با نگاهي به گذشته تاريخ بشري حوادثي را مي شود ديد كه در زمان خود بسيار مخرب و ويرانگر بوده اند ليكن بازتاب اين حوادث در زمان ومكان محدودي منحصر شده و پس از چندي به فراموشي كامل سپرده شده اند واگرهم از آنها نامي مانده جز داستاني افسانه وار نبوده است.
سال 1679.م كشاورزي كه در دامنه كوه وزوو-بخشي از خاك كنوني ايتاليا-مشغول كشاورزي بود يكي از افسانه هاي فراموش شده تاريخ را از زير صدها سال خاك و خاكستر بيرون كشيد.شهري كه اين كشاورز روي آن كشاورزي مي كرد همان شهر گمشده پمپئي بود كه سال 79.م در زير خروارها گدازه مذاب و خاكستر آتشفشاني و با تمام سكنه خود براي هزارو ششصد سال مدفون شد بدون آنكه ردپايي يا اثري از آن باقي بماند و جالب اينكه سالها بعد وقتي اين مكان مورد حفاري تيم باستان شناسي قرار گرفت جنازه بسياري از ساكنان اين شهر كه در زمان خود شهري ثروتمند و آباد بود -بر اثر مدفون شدن زير خاكستر آتشفشان كه از تجزيه شدن آنها جلوگيري كرده بود-در سطح شهر قابل روئيت بود.از اين نمونه بسيار است و چه بسا بعضي از اين حقايق براي هميشه تاريخ زير پاهايمان مدفون بماند.
اما امروز به يمن تكنولوژي ارتباطات و گسترش وسائل ارتباط جمعي،خبر كوچكترين اتفاق در هر نقطه از جهان در كمترين زمان ممكن به ديگر نقاط جهان مخابره مي شود وپيامد هاي آن ديگر نقاط را نيز متاثرمي كند.اين امكان باعث شده است كه درهنگام بروز سوانح طبيعي علاوه برافزايش سرعت ياري رساني، منابع ديگر كشورها و سازمانهاي بين المللي نيز به ياري آسيب ديدگان برسد و از ميزان تلفات به مقدار قابل ملاحظه اي بكاهد.

بروز پديده وحشتناك تسونامي در جنوب شرق آسيا با دامنه گسترده اي از ويراني، زلزله بم،طوفان وسيل در نيواورلئان ايالات متحده و زلزله اخير شبه قاره -كه هنوز از ميزان تلفات انساني آن آمار دقيقي وجود ندارد وبه گفته برخي منابع خبري امكان اينكه به مرز دويست هزار نفر برسد وجود دارد-،گسترش گازهاي گلخانه اي،گرم شدن تدريجي كره زمين،نابودي منابع طبيعي وزيستي يا اپيدمي آنفولانزاي مرغي كه بزودي خبرهاي بسيار بدي از آن خواهيم شنيد، مصدق اين نكته است كه بشريت بايد براي بقا و حفظ امنيت وسلامت خود و اين كره خاكي به دنبال راههاي تعامل و همكاري جديتري باشد زيرا منابع يك كشور يا چند كشور آنهم در كوتاه زمان ممكن پاسخگوي چنين مصائبي نيست و بسيج منابع جهاني نكته اي است كه توجه به آن بسيار حائز اهميت مي باشد.

به نظر مي رسد پديده جهاني شدن،گسترش تكنولوژي و حذف تدريجي مرزهاي صعب العبور زمينه و فرصت اين همكاري و همياري را ايجاد كرده است و اگر قدر اين فرصت گرانبها بخوبي دانسته شود و خودخواهيهاي بشري اجازه اين كار را بدهد شايد در آينده زندگي بهتري در انتظار بشريت باشد.آنچه كه مشخص است اين است كه اهميت اين مسائل از مسائلي چون تروريسم يا گسترش تسليحات كشتار جمعي كه در جاي خود بسيار حائز اهميتند، اگر بيشتر نباشد، كمتر نيست و مي تواند عامل بسيار مهمي باشد در درك اين نكته كه "بني آدم اعضاي يك پيكرند"و براي حفظ اين پيكر همياري و تعامل امري لازم و ضروري است.

به هر حال ناگفته پيداست كه با تمام پيشرفتي كه انسان معاصر از آن بهره مند است و با كنترل فراواني كه بر محيط پيرامون خود دارد هنوز هم در برابر جلوه هايي از قهر طبيعت ناتوان وعاجز است.با همه اين اوصاف بروز سوانح طبيعي با عمق جلوه هاي تاثربرانگيرش مي تواند عاملي باشد براي مودت بشري وزمينه اي براي صلح و دوستي.شايد هند و پاكستان يا ايران و ايالات متحده اختلافات عميق سياسي داشته باشند اما هنگام بروز اين سوانح حكم انسانيت از هر حكم سياسي و غير سياسي بالاتر است.
نهايتا اينكه رخدادن سوانحي كه بشر هميشه ازوقوع آن واهمه داشته است و ترس و دلهره ناشي از آن موجب ملموس شدن اين حقيقت غير قابل انكار خواهد شد كه زندگي بدون "خدا"چقدر دلهره آور و خالي از اميد است.اين وحشت بي پايان كه دامنگير تمدن بشري-خصوصا غربي – شده خلائي را ايجاد كرده است كه عقل و علم بشري در پر كردن آن عاجز است .اينجاست كه عقل و علم بشري با همه يال و كوپالش كم مي آورد و با تمام كبر و غرور خويش در برابر قدرت لايزال الهي سر فرو مي آورد و بر خود مي لرزد كه اگر فردا نوبت من و شهر و سرزمين من باشد چه؟چه قدرتي مي تواند مرا ياري كند؟
پاسخ ما هر چه كه باشد، شك ندارم ، آنگاه كه هيچ ياري كننده اي نيست وآنگاه كه چراغ عقل اسير ظلمات بي انتهاي حيرت وسرگرداني مي شود ودستهاي كوتاه علم بشري از رسيدن به پاسخ عاجز مي ماند، دستهايمان بسوي آسمان بلند مي شود و از او ياري مي طلبيم.
چنان كه ابر گره خورده با گريستنش
چنان كه گل همه عمرش مسخر شاديست
چنان كه هستي آتش اسير سوختن است
تمام پويه انسان بسوي آزاديست
آزادي.
هر وقت اين واژه را مي شنوم بي اختيار ياد پرواز پرندهها مي افتم.
گاهي فكر مي كنم ،هيچ حسي لذت بخش تر ازحس آزادي نيست،چون يك پرنده ،آزاد و رها،وچه سخت است پرنده اي بودن در قفس.
هرچندكه پرنده را در قفس كردن شايد ولي پرواز را هرگز
«گيرم كه بر سر اين باغ بنشسته در كمين پرنده ايد،
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد،
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي كنيد»
گمان نمي كنم در مورد هيچ ارزشي -هر چقدر هم ارزشمند چون عدالت يا امنيت –به اندازه آزادي سخن گفته شده باشد،هر چند كه آزادي بارها قرباني اين دو شده است! آزادي چيست؟و چرا بخش اعظمي از انديشه ها و تفكرات فلسفي،مذهبي واجتماعي را به خود اختصاص داده است؟علت اين همه تناقض در تعابير و تعاريف از آزادي چيست؟آزادي چه گوهري است كه صفحات پرشماري از تاريخ شرح حال دوستان و دشمنان آن است؟آزادي چيست كه شعرا دررثاي آن قصيده ها سروده اند ونويسندگان در وصف آن ستايشها كرده اند؟آزادي چيست كه بخاطر آن چه سرها كه بر دار نشده و چه خونها كه بر زمين نريخته ؟و اين همه حسرت در پي آزادي...
خشك آمد كشتگاه من در جوار كشت همسايه
گر چه مي گويند مي گريند روي ساحل نزديك
سوگواران در ميان سوگواران
قاصد روزان ابري داروگ كي مي رسد باران!!
بر بساطي كه بساطي نيست
دردرون كومه تاريك من كه ذره اي در او نشاطي نيست
و جدار دنده هاي ني دارد از خشكيش مي تركد
چون دل ياران كه در هجران ياران
قاصد روزان ابري داروگ كي مي رسد باران!!!
و آزادي باز هم قرباني مي شود و هر بار بنامي گاهي بنام عدالت، گاهي بنام امنيت،گاهي بنام طبقه،گاهي بنام دين و گاهي بنام سعادت وبه پاي تعابيرضد آزادي از آزادي!!!مگر مي شود چيزي خود را نقض كند؟؟؟
پرسشي كه همواره مطرح بوده اين است كه حدود آزادي و قلمرو آزادي تا كجاست؟و ملاك تعيين اين حدود و ثغور چيست؟
آيزايا برلين انديشمند بزرگ معاصرو وابسته به مكتب فكري ليبراليسم تكثر گرا در تشريح مفهوم آزادي با گزينش دو تعبير اساسي از آزادي يعني آزادي مثبت(آزاد بودن در...) و آزادي منفي(آزاد بودن از...)به انساني تر بودن تعبير آزادي منفي اشاره مي كند و مي گويد :
بايد قلمرو حداقلي رابراي آزادي شخصي محفوظ بداريم و گرنه بر انسانيت خود اهانت روا داشته ايم و منكر آن شده ايم .آري نمي توان كاملا آزاد بود و ناچار بايد پاره اي از آزادي خود را از دست بدهيم تا بقيه آنرا نگهداريم.اما تسليم تمام هم نقض غرض خواهد بود.اما اين حداقل مورد نظر چيست؟آزادي در اين معني،آزادي ازچيزي است يعني محفوظ ماندن از مداخلات غير در داخل مرزي كه هر چند متغير است اما قابل شناسايي است.«تنها آزادي كه در خور اين نام است آن است كه بتوانيم مطلوب خويش را به طريق دلخواه خود دنبال كنيم.»
جان استوارت ميل،در حمايت از آزادي فردي مي گويد:
اگر انسان آزاد نباشد كه به دلخواه خود زندگي كندوهر راهي را كه مي پسندد در پيش گيرد پيشرفت تمدن امكان پذير نخواهد بود و آنجا كه انديشه ها در بازار آزاد عرضه نشود حجاب از چهره حقيقت بر نخواهد افتاد و جايي براي ابتكار و خودجوشي و نبوغ و قدرت فكري و شجاعت اخلاقي نخواهد ماند...دفاع از آزادي عبارت است از اين هدف منفي ؛يعني جلوگيري از مداخلات غير.تهديد آدمي كه بنوعي از زندگي، كه به دلخواه خود برنگزيده است تمكين نمايد،تمام درها را جز يكي بروي او بستن-اگر چه اين عمل آينده درخشاني را براي او نويد دهد و اگر چه انگيزه كساني كه چنين وضعي را فراهم مي آورند خير و مقرون به حسن نيت باشد-گناهي در برابر اين حقيقت به شمار مي رود كه او يك انسان است و حق دارد به نحوي كه خود مي خواهد زندگي كند.
اما دريغ ، آنها كه مي خواهند جامعه را به سعادت برسانند!آنها كه تمام دنيا را از دريجه تنگ چشمان خود مي بينند،آنها كه خود را و تفكر خود را بر حق مي دانند وديگران را باطل وآنها كه مي خواهند بر مردم سيادت كنند با اين سخنان بي گانه اند.
چه زيبا مي گويد آيزایا برلين كه«كثرت گرايي با مقداري از آزادي منفي كه لازم و ملزوم آن مي باشد،آرماني است كه در مقايسه با خواسته هاي كساني كه بدنبال هدف مثبت استقلال و حاكميت طبقه يا ملت معيني–يا همه بشريت-(ياحاکمیت نگرشي خاص) مي باشند انساني تر و درستتر است.چرا كه دست كم به واقعيت تكثر در غايات و مقاصد انساني گردن مي نهد.»
وبراستي كه انسان بدون آزادي قابل تعريف نيست.خداوند انسان را آنقدر مختار آفريده و به او آزادي داده كه مي فرمايد:لا اكراه في دين ،و انسان در تعيين راه خود از جانب خداوند آزاد آفريده شد.
حرفهايي بود از سر دلتنگي.بعضي وقتها روح انسان متلاطم مي شود از ديدن دروغ هايي كه رنگ حقيقت مي گيرند!چه بايد كرد؟نه پاي رفتن نه تاب ماندن.

"به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسيم پرسيد
"دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
زغبار اين بيابان؟"
همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم...
"به كجا چنين شتابان؟"
"به هر آن كجا كه باشد بجز اين سرا سرايم"
"سفرت به خير!اما،تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را"